گفتار اندر مردن فریدون

فردوسی (940–1020)

شاهنامه

چو این کرده شد روز بر گشت و بختبپژمرد برگ کیانی درخت

همی هر زمان زار بگریستیبدشواری اندر همی زیستی

کرانه گزید از بر تاج و گاهنهاده بر خود سرِ آن سه شاه

بنوحه درون هر زمانی بزارچنین گفتی آن نامور شهریار

که برگشت و تاریک شد روز منازین سه دل افروز دل سوز من

بزاری چنین کشته در پیش منبکینه بکام بداندیش من

هم از بد خوئی هم ز کردار بدبروی جوانان چنین بد رسد

نبردند فرمان من لاجرمجهان گشت بر هر سه بر نادژم

پراز خون دل و پر ز گریه دو رویهمی تا زمانه سرآمد بروی

فریدون بشد نام ازو ماند بازبر آمد برین روزگاری دراز

همه نیک نامی به و راستیکه کرد ای پسر سود در کاستی

منوچهر بنهاد تاج کیانبزنار خونین ببستش میان

بر آئین شاهان یکی دخمه کردچه از زر سرخ و چه از لاجورد

نهادند زیر اندرش تخت تاجبر اویختند از بر عاج تاج

بپدرود کردنش رفتند پیشچنان چون بود رسم و آئین و کیش

در دخمه بستند بر شهریارشدان ارجمند از جهان خوار و زار

منوچهر یک هفته با درد بوددو چشمش پر آب و دو رخ زرد بود

یکی هفته با سوگ بد شهریارازو شهر و بازارها سوگوار

جهانا سراسر فسوسی و بادبتو نیست مرد خردمند شاد

بکردار های تو چون بنگرمفسوس است و بازی نماید برم

یکایک همی پروری شان بنازچه کوتاه عمر و چه عمر دراز

چو مر داده را بازخواهی ستدچه غم گر بود خاک آن کربسد

اگر شهریار و گر زیردستچو از تو جهان این نفس را گسست

همه درد و خوشئ او شد چو خواببجاوید ماندن دلت را متاب

خنک ان کزو نیکوی یادگاربماند اگر بنده گر شهریار