آمدن زال با نامه سام نزد منوچهر
شاهنامه
کنون گوش کن رفتن وکار زالکه شد زی منوچهر فرخنده فال
چو آگاهی آمد سوی شهریارکه آمد زره زال سام سوار
پذیره شدندش همه سرکشانکه بودند در پادشاهی نشان
برآمد بنزدیکئ بارگاهسبک نزد شاهش کشادند راه
چو نزدیک شاه اندر آمد زمینببوسید وبر شاه کرد آفرین
زمان همی داشت بر خاک رویبدو داد دل شاه آزرم جوی
بفرمود تا رویش از خاک خشکببردند وبروی فشاندند مشک
بیآمد بر تخت شاه ارجمندبپرسید ازو شهریار بلند
که چون بودی ای پهلوان زاده مردبدین راه دشوار با باد وگرد
بفرّ تو گفتا همه بهتریستابا تو همه رنج رامشگریست
ازو بستند آن نامة پهلوانبخندید وشد شاد وروشن روان
چو بر خواند پاسخ چنین داد بازکه رنجم فروزدی بدل بر دراز
ولیکن بدین تامة دل پذیرکه بنبشت با درد دل سام پیر
اگر چه دلم گشت ازین بسسی دژمبر آنم نه اندیشم از بیش وکم
بر آرم بسازم همه کام توکه اینست فرجام وانجام تو
تو یکچند می باش نزدم بیایکه تا من بکارت زنم نیک رای
ببردند خوالیگران خوان زرشهنشاه بنشست با زال زر
بفرمود تا نامداران همهنشستند بر خوان شاه زمه
چو از خون خسرو بپرداختندبتخت دگر جای می ساختند
چو می خورده شد نامور پور سامنشست از بر اسپ زرّین ستام
برفت وبپیمود بالای شبپر اندیشه دل پر زگفتار لب
بیآمد بشبگیر بسته کربه پیش منوچهر با زیب وفر
برو آفرین کرد شاه جهانچو بر گشت بستودش اندر نهان
بفرمود تا موبدان وردانستاره شناسان وهم بخردان
کنند انجمن پیش تخت بلندزکار سپهری پژوهش کنند
برفتند وبردند رنجی درازکه تا با ستاره چه یابند راز
سه روز اندر آن کارشان شد درنگبرفتند با زیچ هندی بچنگ
زمان برکشادند بر شهریارکه کردیم با چرخ گردان شمار
چنین آمد از رای اختر پدیدکه این آب روشن بخواهید دوید
ازین دخت مهراب واز پور سامگوی پر منش زاید ونیک نام
بود زندگانیش بسیار مرهمش زور باشد همش نام وفر
همش زهره باشد همش مغز ویالبرزم وببزمش نباشد همال
کجا بارة او کند موی ترشود خشک هرزم او را جگر
عقاب از بر ترک او نگذردسران ومهانرا بکس نشمرد
یکی برز بالا بود زورمندهمه شیر گیرد بخمّ کند
بر آتش یکی گور بریان گندهوارا بشمشیر گریان کند
کمر بستة شهریاران بودبه ایران پناه سواران بود
چنین گفت پس شاه گردن فرازکزین هرچه گفتید دارید راز