آگاهی شدن سلم و تور از منوچهر
شاهنامه
بسلم و بتور آمد این آگهیکه شد روشن آن تخت شاهنشهی
دل هر دو بیداد شد پر نهیبکه اختر همی رفت سوی نشیب
نشستند هر دو پر اندیشگانشده تیره روز جفاپیشگان
یکایک بر آن رای شان شد درستکز آن روی شان چاره بایست جست
که سوی فریدون فرستند کسبپوزش کجا چاره این بود و بس
بجستند از آن انجمن هر دو آنیکی پاک دل مرد چیره زبان
بدآن مرد با رای و با هوش و شرمبگفتند بالا ببسپار گرم
در گنج خاور کشادند بازچو دیدند هول نشیب از فراز
زگنج کهن تاج زر خواستندهمه پشت پیلان بیآراستند
برگردونها بر چه مشک و عنبرچه دیبا و دینار و چه خزّ و حریر
ابا پیل گردنکش ورنگ و بویزخاور به ایران نهادند روی
هر آنکس که بد بر در شهریاریکایک فرستادشان یادگار
چو پردخته شان شد دل از خواستهفرستاده آمد بر آراسته
بدادند نزد فریدون پیامنخست از جهاندار بردند نام
که جاوید باد آفریدون گردکه فرّ کنی ایزد او را سپرد
سرش سبز باد وقتش ارجمندمنش برگذشته زچرخ بلند
پیامی گزارم زهر دو رهیبدین برز درگاه شاهنشهی
بدآن کآن دو بدخواه بیدادگرپر از آب دیده زشرم پدر
پشیمان شده داغ دل پر گناههمی سوی پوزش بیابند راه
ازیرا کجا چشم ایشان نبودکه گفتارشان کس تواند شنود
چه گفتند دانندگان خردکه هر کس که بد کرد کیفر برد
بماند بتیمار و دل پر زدردچو ما ماندهایم ای شه زاد مرد
نوشته چنین بود مان از بوشبرسم بوش اندر آمد روش
هزبر جهانسوز و نرّ اژدهازدلم قضا هم نیابد رها
ودیگر که فرمان بی پاک دیوببرّد دل از بیم کیهان خدیو
بما بر چنین چیره شد رای اویکه مغز دو فرزانه جای اوی
همی چشم داریم از آن تاجورکه بخشایش آرد بما بر مگر
اگر چه بزرگست ما را گناهبه بی دانشی بر نهد پیشگاه
و دیگر بهانه سپهر بلندکه گاهی پناهست و گاهی گزند
سوم دیو که اندر میان چون نوندمیان بسته دارد زبهر گزند
اگر پادشارا سر از کین ماشود پاک و روشن شود دین ما
منوچهر را با سپاهی گرانفرستند بنزدیک خواهشگران
بدآن تا چو بنده به پیشش بپایبباشیم جاوید اینست رای
مگرکآن درختی که از کین برستبه آب دو دیده ترا بیم شست
بپوسیم تا آب و رنجش دهیمچو تازه شود تاج و گنجش دهیم