آگاهی یافتن سیندخت از کار رودابه

فردوسی (940–1020)

شاهنامه

میان سپهدار و آن سرو بنزنی بود گوینده شیرین سخن

پیام آوریدی سوی پهلوانهم از پهلوان سوی روشن روان

سپهدار دستان مرو را بخواندسخن هر چه بشنید با او براند

بدو گفت نزدیک رودابه شوبگویش که ای نیک دل ماه نو

سخن چون بتنگی و سختی رسیدفراخیشرا زود بینی کلید

فرستاده باز آمد از پیش سامابا شادمانی و فرّخ پیام

بسی گفت و بشنید و زد داستانسرانجام او گشت همداستان

سبک پاسخ نامه زنرا سپردزن از پیش او رفت و نامه ببرد

بنزدیک رودابه آمد چو باداز آن شادمانی ورا مژده داد

پری روی بر زن درم بر فشاندبکرسی زر پیکرش بر نشاند

پس آنگه بداد او بدآن چاره گریکی دست جامه بدین مژده بر

یکی ساده سربند پیش آوریدهمه تار و پود اندرو ناپدید

همه پیکرش سرخ یاقوت و زرهمه زر شده ناپدید از گهر

یکی خوب پرمایه انگشتریفروزنده چون بر فلک مشتری

فرستاد نزدیک دستان سامبسی داد با او درود و پیام

زن از حجره رفت و به ایوان رسیدنگه کرد سیندخت او را بدید

به آواز گفت از کجائی بگویسخن هرچه پرسم تو کژّی مجوی

زمان تا زمان پیش من بگذریبحجره در آئی بمن ننگری

دل روشنم شد بتو بد گماننگوئی بمن تا زهی با کمان

ز بیمش بگشت روی چون سندروسبترسید ازوی و زمین داد بوس

بدو گفت هستم یکی چاره‌جویهمی نان فراز آرم از چند روی

روم بر سوی خانهٔ مهترانخرند از من این جامه و گوهر آن

بدین حجره رودابه پیرایه خواستهمان گوهران گرانمایه خواست

بیآوردمش افسر زرنگاریکی حلقه پرگوهر شاهوار

بدو گفت بگذار بر چشم منیکی آب بر زن بر خشم من

سپردم برودابه گفت این دو چیزفزون خواست کاکنون بیآرمش نیز

بها گفت سیندخت بنمائیمدل بسته زاندیشه بگشائیم

درم گفت فردا دهم ماه رویبها تا نیابم تو از من مجوی

همی کژ دانست گفتار اویبیآراست دلرا به پیکار اوی

بیآمد بجستش بزور آستیهمی جست ازو کژّی و کاستی

چو آن جامهای گرانمایه دیدهم از دست رودابه پیرایه دید

بر آشفت و گیسوی او را بدستگرفت و برروی اندر افگند پست

بخشم اندرون شد از آن زن غمیبخواری کشیدش بروی زمی

بیفگند او را هم آنجا به بستهمی کوفت پای و همی زد بدست

وزآنجا بکاخ اندر آمد دژمهمی بود با درد و اندوه و غم

در کاخ بر خویشتن بر ببستاز اندیشگان شد بکردار مست

بفرمود تا دخترش رفت پیشهمی دست بر زد برخساره خویش

دو رخرا بدو نگرس آبدارهمی شست تا شد گلان تابدار

برودابه گفت ای گرانمایه ماهچرا برگزیدی تو بر گاه چاه

چه ماند از نکو داشتن در جهانکه ننمودمت آشکار و نهان

ستمگر چرا گشتی ای ماه رویهمه رازها پیش مادر بگوی

که این زن ز پیش که آید همیبنزدت ز بهر چه آید همی

سخن بر چه مانست و این مرد کیستکه زیبای سربند و انگشتریست

ز گنج بزرگ افسر تازیانبما ماند بسیار سود و زیان

بدین نام خود داد خواهی ببادچو من زاده‌ام دخت هرگز که زاد

زمین دید رودابه و پشت پایفروماند از شرم مادر بجای

فرو ریخت از دیدگان آب مهربخون دو نرگس بیآراست چهر

بمادر چنین گفت کی ای پر خردهمی مهر جان مرا بشکرد

مرا مادرم گر نزادی ز بننرفتی ز من نیک با بد سخن

سپهدار زابل بکابل بماندچنین مهر اویم بر آتش نشاند

چنان تنگ شد بر دلم بر جهانکه گریان شدم آشکار و نهان

نخواهم بدن زنده بی روی اوجهانم نیرزد بیک موی او

بدان کو مرا دید و با من نشستبپیمان گرفتیم دستش بدست

جز از دیدنی جیز دیگر نرفتمیان من و او خود آتش نتفت

فرستاده شد نزد سام بزرگفرستاد پاسخ بزال سترگ

زمانی بپیچید و رنجور بودسخنهای بایسته گفت و شنود

فرستاده را داد بسیار چیزشنیدم همه پاسخ سام نیز

بدست همین زن که کندیش مویزدی بر زمین و کشیدی بروی

فرستاد آرندهٔ نامه بودهمان پاسخ نامه این جامه بود

فرو ماند سیندخت ازین گفتگویپسند آمدش زال را جفت اوی

چنین داد پاسخ که این خرد نیستچو دستان ز پرمایگان گرد نیست

بزرگ است و پور جهان پهلوانهمش نام و رای و روشن روان

هنرها همه هست و آهو یکیکه گردد هنر پیش او اندکی

شود شاه ایران بدین خشمناکز کابل بر آرد بخورشید خاک

نخواهد که از تخم ما بر زمینکسی پای خویش اندر آرد بزین

رها کرد زنرا و بنواختشچنان کرد پیدا که نشتاختش

بزن گفت که ای زیرک هوشیارچنان کن همیشه لبت بسته دار

مبادا لب تو بگفتار چاکسخنرا هم آنجا فرو کن بخاک

چنان دید دخترش را در نهانکجا نشنود پند کس در جهان

بیآمد ز تیمار گریان بخفتهمی پوست بر تنش گفتی بکفت