آگاهی یافتن فریدون از کشته شدن ایرج

فردوسی (940–1020)

شاهنامه

فریدون نهاده دو دیده براهسپاه و کلاه آرزومند شاه

چو هنگام برگشتن شاه بودپدر زآن سخن خود کی آگاه بود

همی شاهرا تخت پیروزه ساختهمان تاجرا گوهر اندر نشاخت

پذیره شدنرا بیآراستندهمی ورود ورامشگران خواستند

تبیره ببردند و پیل از درشبه بستند آذین همه کشورش

بدین اندرون بود شاه و سپاهیکی گرد تیره برآمد زراه

هیونی برون آمد از تیره گردنشستی برو بر سواری بدرد

خروشی برآمد از آن سوگواریکی زرّ تابوتش اندر کنار

بتابوت زرّ اندرون پرنیاننهاده سر ایرج اندر میان

ابا ناله و آه و با روی زردبه پیش فریدون شد آن نیکبرد

زتابوت زر تخته برداشتندکه گفتار او خیره پنداشتند

زتابوت چون پرنیان برکشیدبریده سر ایرج آمد پدید

بیافتند از اسپ آفریدون بخاکسیه سربسر جامه کردند چاک

سیه شد رخان دیدگان شد سپیدکه دیدن دگر گونه بود از امید

چو خسرو برین گونه آمد زراهچنین باز گشت از پذیره سیاه

دریده درفش و نگون کرده کوسرخ نامداران شده آبنوس

تبیره سیه کرد و روی پیلپراگنده بر تازی اسپانش نیل

پیاده سپهبد پیاده سپاهپر از خاک سر برگفتند راه

خورشیدن پهلوانان بدردکنان گوشت تن از بازو آزاده مرد

مبر خود بمهر زمانه گماننه نیکو بود راستی در کیان

برین گونه گردد بما بر سپهربخواهد ربودن چو بنمود چهر

چو دشمنش گیری نمایدت مهروگر دوست خوانی نیندیش چهر

یکی پند گویم ترا من درستدل از مهر گیتی ببایدت شست

سیه داغ دل شاه با های و هویسوی باغ ایرج نهادند روی

بروزی کجا جشن شاهان بدیورا بیشتر جشنگاه آن بدی

فریدون سر شاه پور جوانبیآمد ببر برگرفته نوان

برآن تخت شاهنشهی بنگریدسر شاهرا نیز بی تاج دید

سر حوض شاهی و سرو سهیدرختی گلنشان و بید وبهی

برافشاند سر تخت خاک سیاهبگیران برآمد فغان سیاه

همی کرد هوی و همی کند مویهمی ریخت اشک و همی خست روی

میانرا بزتار خونین ببستفگند آتش اندر سرای نشست

گلستانش برکند و سروان بسوختبپکبارگی چشم شادی بدوخت

نهاده سر ایرج اندر کنارسر خویش کرد سوی کردگار

همی گفت که ای داور دادگربدین بیگنه کشته اندر نگر

بخنجر سرش خسته در پیش منتتنش خورده شیران آن انجمن

دل هر دو بیداد از آنان بسوزکه هرگز نه بینند جز تیره روز

بداغ جگرشان کنی آژدهکه بخشایش آرد بدیشان دده

همی خواهم ای داور کردگارکه چندان امان یابم از روزگار

که از تخم ایرج یکی نامورببینم ابر کینه بسته کمر

چو این بیگنه را بریدند سرببرّد سر آن دو بیدادگر

چو دیدم چنین ز آن سپس شایدمکجا خاک بالا بپیمایدم

برین گونه گریست چندان بزارهمی تا گیا رستش اندر کنار

زمین بستر و خاک بالین اویشده تیره روشن جهان بین اوی

در بار بسته کشاده زبانهمی گفت زار ای نبرده جوان

کس از تاجداران بر آنسان نمردکه تو مردی ای نام بردار گرد

سر ترا بریده بخوار اهرمنتنرا شده کام شیران کفن

خروشی فغانی و چشم پر آبزهر دام و دد برده آرام و خواب

سراسر همه کشورش مرد و زنبهر جای کرده یکی انجمن

همه دیدخ پرّ آب و دل پر زخوننشسته بتیمار و درد اندرون

چه مایه چنین روز بگذاشتندهم زندگی مرگ پنداشتند