بازگشتن رستم به زابلستان

فردوسی (940–1020)

شاهنامه

وز آنجایگه شاه لشکر براندبه ایران خرامید ورستم بماند

بدآن تا زواره بیآید زراهبدوآگهی آورد زآن سپاه

زواره بیآمد سپیده دمانسپه راند رستم هم اندر زمان

پس آنگه سوی زابلستان کشیدچو آگاهی ازوی بدستان رسید

همه سیستان پیش باز آمدندبرنج وبدرد وگداز آمدند

سپه پیش تابوت میراندندبزرگان بسر خاک بفشاندند

بریده سمند سرافراز دمدریده همه کوس وروئینه خم

چو تابوت را دید دستان سامفرود آمد از اسپ زرّین لگام

تهمتن پیاده همیرفت پیشدریده همه جامه دل کرده ریش

کشادند گردان سراسر کمرهمه پیش تابوت بر خاک سر

گرفتند تابوت از اشتر بزیردریغا چنان نامدار دلیر

تهمتن بزاری به پیش پدرزتابوت زر دوز بر کرد سر

بدو گفت بنگر که سام سواردرین تنگ تابوت خفتست زار

ببارید دستان زدو دیده خونبنالید در داورد رهنمون

تهمتن همی گفت که ای نامدارتو رفتی ومن مانده خوار وبزار

همی گفت زال اینت کار شکفتکه سهراب گرز گران برگرفت

نشانی شد اندر میان مهاننزاید چند مادری در جهان

همی گفت ومژگان پر از آب کردزبان پر زگفتار سهراب کرد

چو آمد تهمتن به ایوان خویشخروشید وبنهاد تابوت پیش

چو رودابه تابوت سهراب دیددو چشمش روان جوی خوناب دید

همی گفت زاد این گو سرافراززمانی زصندوق سر بر فراز

بزاری همی موبد آغاز کردهمی برکشید از جگر باد سرد

که ای پهلوان زادهٔ شیر گیرنزاید چنین زورمند ودلیر

بمادر نگوئی همی راز خویشکه هنگام شادی چو آمدت پیش

بروز جوانی بزندان شدیبدین خانهٔ مستمندان شدی

نگوئی چه آمدت پیش از پدرپرا بر دریدت بدینسان جگر

فغانش از ایوان بگیوان رسیدهمی زار بگریست هرکآن شنید

بپرده درون رفت با سوگ ودرددلش پر زدرد ودو رخساره زرد

چو رستم چنان دید بگریست زارببارید از دیده خون بر کنار

تو گفتی مگر رستخیز آمدستکه دلرا زشادی گریز آمدست

دگر باره تابوت سهراب شیربیآورد پیش مهان دلیر

از آن میخ بر کند وبکشاد سرکفن زو جدا کرد پیش پدر

تنشرا بدآن نامداران نمودتو گفتی که از چرخ برخاست دود

هر آنکس که بودند پیر وجوانزن ومرد گشتند یکسر نوان

همه رخ کبود وهمه جامه چاکهمه دل پر از درد وسر پر زخاک

همه کاخ تابوت بد سر بسرغنوده بصندوق در شیر نر

تو گفتی که سامست با یال وسفتغمی شد زجنگ اندر آمد بخفت

بپوشید بازش بدیبای زردسر تنگ تابوترا سخت کرد

همی گفت اگر دخمه زرّین کنمزمشک سیه گردش اگین کنم

چو من رفته باشم نماند بجایوگر نه مرا خرد نیست جزین نیست رای

یکی دخمه کردش چو سمّ ستورجهانی بزاری همی گشت کور

تراشید تابوتش از عود خامبرو بر زده بند زرّین ستام

بگیتی همه پر شد این داستانکه چون کشت فرزند را پهلوان

جهان سر بسر پر زتیمار گشتهر آنکس که بشنید غمخوار گشت

برستم برآن روز چندی گذشتبگرد دلش شادمانی نگشت

به آخر شکیبائی آورد پیشکه جز آن نمیدند هنجار خویش

جهانرا بسی هست از آنسان بیادبسی داغ بر جان هرکس نهاد

کرا در جهان هست هوش وخردکجا او فریب زمانه خورد

چو ایرانیان زین خبر یافتندبر آن آتش غم همان تافتند

وز آن روی هومان بتوران رسیدبگفت او به افراسیاب آن چه دید

ازو مانده بد شاه توران شکفتوز آن کار اندازها بر گرفت