تاختن سهراب بر لشکر کاوس

فردوسی (940–1020)

شاهنامه

چو بشنید گفتارهای درشتازو روی برگاشت وبنمود پشت

نهان کرد ازو روی وچیزی نگفتبماند خیره از گفتهای نهفت

زبالا زدش تند یک مشت دستبیفگندش آمد بجای نشست

بسی کرد اندیشهای دراززهر گونهٔ کرد پیکار ساز

ببست از پی کینه آنگه کمرنهاد از سر سروری تاج زر

زره بست وخفتان بپوشید شادیکی ترگ رومی بسر بر نهاد

گرفتش سنان وکمان وکمندگران گرز را پهلو دیو بند

زتندی بجوش آمدش خون برگنشست از بر بارهٔ تیز تگ

خروشید وبگرفت نیزه بدستبه آوردگاه رفت چون پیل مست

برون آمد ورای ناورد کردبرآورد بر چهرهٔ ماه گرد

وز آنپس دمان شد بپرده سرایبنیزه برآرد بالا زجای

بکردار گوران زچنگال شیررمیدند ازو سروران دلیر

کس از نامداران ایران سپاهنیارست کردن بدو در نگاه

زپای ورکاب وزدست وعنانزبازو وآن تاب داده سنان

سران ودلیران شدند انجمنبگفتند که اینت گو پیلیت

نشاید نگاه کردن آسان بدویکه بارد شدن پیش او جنگجوی

وز آنچس خروشید سهراب گردهمی شاه کاؤس را بر شمرد

چنین گفت کای شاه آزاده مردچه گونه است کارت بدشت نبرد

چرا کردهٔ نام کاؤس کیکه در جنگ شیران نداری تو پی

گر این نیزه در مشت پیچان کنمسپاه ترا حمله بی جان کنم

یکی سخت سوگند خوردم به بزمدر آن شب کجا کشته شد ژنده رزم

کز ایران نمانم یکی نیزه دارکنم زنده کاؤس کی را بدار

که داری از ایرانیان تیز چنگکه پیش من آید بدین دشت جنگ

بگفت وهمی بود خاموش بساز ایران نداد ایچ پاسخش کس

خم آورد پشت وسنان ستیخبزد تند وبر کند هفتاد میخ

سراپرده یک بهره آمد بپایزهر سو درآمد در کرّه نای

غمی گشت کاؤس وآواز دادکه این نامداران فرّخ نژاد

یکی نزد رستم برید آگهیکزین ترک شد مغز گردان تهی

ندارم سواری ورا هم نورداز ایران نیارد کس این کار کرد

بشد طوس وپیغام کاؤس بردشنیده همه پیش او برشمرد

بدو گفت رستم که هر شهریارکه کردی مرا ناگهان خواستار

گهی جنگ بودی گهی ناز وبزمندیدم زکاؤس جز رنج رزم

بفرمود تا رخشرا زین کنندسواران بروها پر از چین کنند

زخیمه نگه کرد رستم بدشتزرد گیو را بدید که ایدر گذشت

نهاد از بر رخش رخشنده زینهمی گفت گرگین که بشتاب همین

همی بست بر باره رهّام تنگببرگستوان بر زده طوس چنگ

همی این بدین این بدان گفت زودتهمتن چو از پرده آوا شنود

بدل گفت این رزم آهرمنستنه این رستخیز از پی یکتنست

بزد دست وپوشید ببر بیانببست آن کیانی کمر بر میان

نشست از بر رخش و بگرفت راهزواره نگهبان گاه وسپاه

بدو گفت از ایدر مرو پیشتربمن دار گوش یلان بیشتر

درفشی ببردند با او بهمهمی رفت پرخاشجوی ودژم

چو سهراب را دید با بال وشاخبرش چون بر سام چنگی فراخ

بدو گفت از ایدر بیکسو شویمازین هر دو لشکر ببیرون شویم

بمالید سهراب کف را بکفبه آوردگاه رفت از پیش صف

بگفت او برستم برو تا رویمبیکجای هر دو دو مرد گویم

از ایران نخواهی همی یار کسچو من باشم وتو بآورد بس

به آوردگه مر ترا جای نیستترا خود بیک مشت من پای نیست

ببالا بلندی وبا کتف ویالستم یافت یالت زبسیار سال

نگه کرد رستم بدآن سرفرازبدآن سفت وچنگ ورکاب دراز

بدو گفت نرم این جوانمرد نرمزمین خشک وسر وهوا نرم وگرم

به پیری بسی دیدم آوردگاهبسی بر زمین پست کردم سپاه

تبه شد بسی دیو بر دست مننگشتم بسوئی که بودم شکن

نگه کن مرا جون بینی به جنگاگر زنده مانی نترس از نهنگ

مرا دید در جنگ دریا وکوهکه با نامداران توران گروه

چه کردم ستاره گوای منستبمردی جهان زیر پای منست

همی رحمت آمد بتو بر دلمنخواهم که جانت زتن بگذلم

نمانی بترکان بدین یال وسفتبه ایران ندانم ترا تیز جفت

چو آمد زرستم چنین گفت وگویبجنبید سهراب را دل بدوی

بدو گفت کز تو بپرستم سخنهمه راستی باید افگند بن

یکایک نژادت مرا یاد دارزگفتار خوبت مرا شاد دار

من ایدون گمانم که تو رستمیهم از تخمهٔ نامور نیرمی

چنین داد پاسخ که رستم نیمهم از تخمهٔ سام نیرم نیم

که او پهلوانست ومن کهترمنه با تخت وگاهم نه با افسرم

از امّید سهراب شد ناامیدبدو تیره شد روی روز سفید