جنگ نوذر با افراسیاب بار سوم

فردوسی (940–1020)

شاهنامه

از آنپس بیآسود لشکر دو روزسهدیگر چو بفروخت گیتی فروز

نبد شاه را روزگار درنگببیچارگی کرد بایست جنگ

ابا لشکر نوذر افراسیابچو دریای جوشان برآورد تاب

خروشیدن آمد زهر دو سرایابا نالهٔ بوق وهندی درای

تبیره برآمد زدرگاه شاهنهادند بر سر از آهن کلاه

بپرده سرائ رد افراسیابکسیرا سر اندر نیآمد بخواب

همه شب همی لشگر آراستندهمان تیغ وژوپین به پیراستند

زمین کوه تا کوه جوشن ورانبرفتند با گرزهای گران

نبد کوه پیدا نه ریگ ونه سخزدریا بدریا کشیدند نخ

بیآراست قارن بقلب اندرونکه تا شاه باشد سپهرا ستون

چپ شاه گرد تلیمان بخواستچو شاپور نستوه بر دست راست

زشبگیر تا خور زگنبد بگشتنبد کوه پیدا نه هامون نه دشت

دل تیغ گفتی ببالد همیزمین زیر اسپان بنالد همی

چو شد نیزها بر زمین سایه دارشکست اندر آمد بر شهریار

چو آمد به بخت اندرون تیرگیگرفتند ترکان در آن چیرگی

بر آن سو که شاپور نستوه بودپراگنده شد هرچه انبوه بود

همی بود شاپور تا کشته شدسر بخت ایرانیان گشته شد

بسی نامداران ایران سپاهچه کشته چه خسته ابر رزمگاه

چو شاه وچو قارن چنان دید کارکه اختر نبد یار در کارزار

از انبوه ترکان پرخاشجویبسوی دهستان نهادند روی

دهستان گرفتند ایشان حصارنه بسیار بد مر سپه را گذار

شب وروز بد بر گذرگاه جنگبرآمد برین نیز چندی درنگ

چو نوذر فروهشت پی در حصارفرو بسته شد جای جنگی سوار

سواران بیآراست افراسیابگسی کرد لشکر بهنگام خواب

یکی نامور ترک را کرد یادسپهبد کروخان ویسه نژاد

سوی پارس فرمود تا برکشیدبراه بیابان سر اندر کشید

کز آنسو بد ایرانیانرا بنهبجوید بنه مردم یک تنه

چو قارن شنید آن که افراسیابگسی کرد لشکر بهنگام خواب

شد از رشک جوشان ودل کرد تنگبر نوذر آمد بسان پلنگ

که توران شه آن ناجوانمرد مردنگه کن که با شاه ایران چه کرد

سوی روی پوشیدگان سپاهسپاهی فرستاد بی مر براه

شبستان ما گر بدست آوردبرین نامداران شکست آورد

بننگ اندرون سر شود ناپدیدمرا سر سوی کوه بباید کشید

بدستورئ شاه پیروزه تختبتازم پس ترک شوریده بخت

ترا خوردنی هست وآب روانسپاهی بمهر از بر تو نوان

همی باش ودلرا مکن هیچ تنگکه آسان شود مر ترا کار جنگ

بکن شیری آنجا که سیری سزدکه از شهریاران دلیری سزد

بدو گفت نوذر که این رای نیستسپهرا چو تو لشکر آرای نیست

زبهر بنه رفت کستهم وطوسبدآنگه که برخاست آوای کوس

بدین زودی اندر شبستان رسندکنند ساز ایشان چنان چو سزند

رسیدند اندر شبستان فرازیلان وبزرگان گردنفراز

نشستند بر خوان ومی خواستندزمانی دل از غم بپیراستند

چو سر مست شد نوذر شهریاربپرده درون رفت دل کینه دار

سواران ایران گوان دلیرزدرگه برون آمدند خیره خیر

پس آنگه سوی خان قارن شدندهمه دیده چون ابر بهمن شدند

سخنرا فگندند هرگونه بنبرآر برنهادند یکسر سخن

که مارا سوی پارس باید کشیدنباید ازین رای هیچ آرمید

چو پوشیده رویان ایران سپاهاسیران شوند از برکینه خواه

زن وزاده در بند ترکان شوندابی جنگ دل پر زپیکان شوند

که گیرد برین دشت نیزه بدستکرا باشد آرام وجای نشست

چو شیدوش وکشواد وقارن بهمزدند اندرین رای بر بیش وکم

چو نیمی گذشت از شب دیر بازدلیران برفتن گرفتند ساز

همانگه بشد قارن رزم زنیکی لشکری برد با خویشتن

شبانگاه رسیدند دل ناامیدبجائی که خواندندی دژّ سفید

بدین روی دژدار بر گژدهمدلیران بیدار با او بهم

وز آن روی دژ بارمان با سپاهابا پیل وگردان نشسته براه

کزو قارن رزم زن خسته بودبخون برادر کر بسته بود

بپوشید قارن سلج نبردچو بایست کار سپه راست کرد

پس او برفتند گردان اویسوی پارس بنهاد یکباره روی

شد آگه ازو بارمان دلیربه پیش اندر آمد بکردار شیر

چو قارن مرورا چنان تیز دیدبه پیکار در گرد خونریز دید

بر آویخت جون شیر با بارمانسوی چاره جستن ندادش زمان

سبک اندر آمد برو بر کشادزیزدان فریادرس کرد یاد

یکی نیزه زد بر کمربند اویکه بگسست بنیاد وپیوند اوی

نگون اندر آمد زپشت ستورشده تیره زو چرخ تابنده هور

سپه سر بسر دل شکسته شدندهمه یک زدیگر گسسته شدند

سپهبد سوی پارس بنهاد رویابا نامور لشکر جنگجوی