داستان جنگ هفت گردان

فردوسی (940–1020)

شاهنامه

چو با مرگ کوشش نداردت سودکنون رسم رستم بباید شنود

چه گفت آن سراینده مرد دلیرکه ناگه برآویخت با نرّه شیر

که گر نام مردی بجوئی همیبخون تیغ هندی بشوئی همی

زبدها نبایدت پرهیز کردچو پیش آیدت روزگار نبرد

زمانه چو آمد بتنگی فرازبد از تو نگردد بپرهیز باز

چو همره کنی جنگ را با خرددلیرت زجنگ آوران نشرد

خرد را ودینرا رهی دیگرستسخنهای نیکو ببند اندرست

کنون از ره رستم جنگجوییکی داستانست با رنگ وبوی

شنیدم که روزی گو پیلتنیکی سور کرد از در انجمن

بجائی کجا نام او بد نوندبدو اندرون کاخهای بلند

کجا آذر بزر بزرین کنونبدآنجا فروزد همی رهنمون

بزرگان ایران بدآن بزمگاهشدند انجمن نامور یک سپاه

چو طوس وچو گودرز کشوادگانچو بهرام وچون گیو آزادگان

چو گرگین وچون زنگهٔ شاورانچو کستهم وخرّاد جنگاوران

چو برزین گردنکش تیغ زنگرازه که بود افسر انجمن

ابا هر یک از کهتران بود چندیکی لشکری نامدار ارجمند

نیآسود لشکر زمانی زکارزچوگان وتیر ونبید وشکار

چو چندی بدینسان گذر کرد روزبشادی ورامش همه دل فروز

بمستی چنین گفت یکروز گیوبرستم که ای نامبردار نیو

گرایدون که رای شکار آیدتویوز دونده بکار آیدت

بنخچیرگاه رد افراسیاببپوشیم تابان رخ آفتاب

زگرد سواران واز یوز وبازفرازیم همه نیزهای دراز

بگور تگاور کمند افگنیمبشمشیر بر شیر بند افگنیم

بژوپین گراز وتدرّو ببازبگیریم یکسر بروز دراز

بر آن دشت توران شکاری کنیمکه اندر جهان یادگاری کنیم

بدو گفت رستم که بر کام توجهان باد ونیکی سرنجام تو

سحرگه بر آن دشت توران شویمزنخچیر واز تاختن نغنویم

ببودند یکسر بدین یک سخنکسی راه دیکر نیفگند بن

سحرگه که از خواب برخاستندبر آرزو رفتن آراستند

برفتند با یوز وبازان ومهرگرازان وتازان سوی رود شهد

بنخچیرگاه رد افراسیاببیک دست کوه ودگر رود آب

دگر سو سرخس وبیابان بپیشگله کرده بر دشت آهو ومیش

همه دشت پر خرگه وخیمه گشتاز انبوه آهو سر آسیمه گشت

زدرّنده شیران زمین شد تهیبه پرّنده مرغان رسید آگهی

یکی مرغ هر سوی نخچیر بوداگر کشته گر خستهٔ تیر بود

ببودند روشن دل وشادمنزخنده نیآسود لب یک زمان

چو یکهفته زین گونه با می بدستببودند شادان دل ومی پرست

بهشتم بیآمد تهمتن بگاهیکی رای شایسته زد با سپاه

چنین گفت با نامور مهترانبزرگان گردنکش وسرو ران

که از ما بافراسیاب این زمانهمانا رسید آگهی بی گمان

نباید که آن ریمن بد نشانزند رای با نامور سرکشان

یکی چاره سازد بیآید بچنگکند دست نخچیر بر یوز تنگ

بباید طلایه بره بر یکیکه چون یابد او آگهی اندکی

بیآید دهد آگهی از سپاهنباید که گیرد بد اندیش راه

گرازه نهاده بزه بر کمانبیآمد بر آن کار بسته میان

سپهرا که چون او نگهدار بودهمه چارهٔ دشمنان خوار بود

بنخچیر کردن نهادند روینکردند کس یاد پرخاشجوی

پس آگاهی آمد بافراسیاباز ایشان شب تیره هنگام خواب

زلشکر جهاندیدگانرا بخواندزرستم بسی داستانها براند

وزآن هفت جنگی سوار دلیرکه بودند هر یک بکردار شیر

چنین گفت با نامداران جنگکه مارا کنون نیست جای درنگ

بباید کنون چارهٔ ساختنبناگاه بردن یکی تاختن

گر این هفت یلرا بچنگ آوریمجهان را بکاؤس تنگ آوریم

بکردار نخچیر باید شدنسپهرا بناگاه بر ایشان زدن

گزین کرد شمشیرزن سی هزارهمه نامدار از در کنار

چنین گفت کز راه یکسر شویدشب وروز از تاختن نغنوید

براه بیابان برون تاختندهمه جنگرا گردن افراختند

بهر سو فرستاد بی مر سپاهکه آن سرکشانرا بگیرند راه

چو نزدیک نخچیرگاه آمدندشتابان همه کینه خواه آمدند

نگه کرد گرازه بدید آن سپاهسپاهی که بد همچو ابری سیاه

بدیدش که از دشت برخاست کرددرفشی پدید آمد از لاجورد

گرازه چو باد دمان بازگشتابا نعره وبانگ وآواز گشت

چو آمد بنزدیک نخچیرگاهتهمتن همی خورد می با سپاه

چنین گفت کای رستم شیر مرداز ایدر بدین خرّمی بازگرد

که چندان سیاهست کاندازه نیستزلشکر بلندی وهامون یکیست

درفش جفاپیشه افراسیابهمی تابد از گرد چون آفتاب

چو بشنید رستم بخندید سختبدو گفت با ماست پیروز بخت

تو از شاه ترکان چه ترسی چنینزگرد سواران توران زمین

سپاهش فزون نیست از صد هزارعنان پیچ وبرگستوان ور سوار

برین دشت اگر ویژه تنها منمکه با گرز وبا رخش وبا جوشنم

نباشد پس اندیشه وافراسیابوز آن لشکر گشن وچندان شتاب

برین دشت کینه گر از ما یکیستهمه خیل توران بجنگ اندکیست

چنین کینه گاهی بباید مرااز ایران سپاهی نباید مرا

شده هفت گرد سوار انجمنچنین نامداران شمشیرزن

یکی پانصد و دو زما چون هزارسواران گردنکش نامدار

تو ای می گسارا زمی زابلیبپیمای تا سر یکی بلبلی

بپیمود می ساقی وداد زودتهمتن ازو بستد وشاد بود

بکف بر نهاد آن درخشنده جامنخستین زکاؤس کی برد نام

که شاه زمانه مرا یاد بادبگفت وبخورد وزمین بوسه داد

دگر باره بستد زمین داد بوسچنین گفت کین باده بر یاد طوس

سران جهاندار برخاستندابر پهلوان خواهش آراستند

که مارا برین جام می جای نیستبمی با تو ابلیس را پای نیست

می وگرز یک زخم ومیدان جنگنیآمد جز ار تو کسیرا بچنگ

می زابلی سرخ در جام کردتهمتن بروی زواره بخورد

زواره چو بلبل بکف بر نهادهمان از شه نامور کرد یاد

بخورد وببوسید روی زمینتهمتن برو برگرفت آفرین

که جام برادر برادر خوردهزبر آنکه این جام می بشکرد