رفتن فرنگیس با کیخسرو و گیو به ایران

فردوسی (940–1020)

شاهنامه

چو این کرده شد برنهادند زینبدآن بادپایان باآفرین

فرنگیس ترگی بسر بر نهادبرفتند هر سه بکردار باد

سران سوی ایران نهادند گرمنهانی چنان چون بود نرم نرم

نماند این سخن یک زمان در نهفتکس آمد بنزدیک پیران بگفت

که آمد از ایران سرافراز گیوبنزدیک بیدار دل شاه نیو

سوی شهر ایران نهادند رویفرنگیس و شاه و یل جنگجوی

چو بشنید پیران غمی گشت سختبلرزید برسان شاخ درخت

همی گفت با دل که آمد پدیدسخن هر چه گوشم ز مهتر شنید

چه گویم کنون پیش افراسیابمرا گشت نزدیک او تیره آب

ز گردان گزین کرد کلباد راچو نستیهن گرد پولاد را

بفرمود تا ترک سی صد سواربرفتند گرد از در کارزار

چنین گفت پیران بلشکر که هیننخارید سرها ابر پشت زین

سر گیو بر نیزه سازید گفتفرنگیس را خاک باید نهفت

ببندید کیخسرو شوم رابد اختر پی او بر و بوم را

اگر آب بگذارد آن بد نشانچه آرد بدین مرز و این سرکشان

سپاهی برین گونه گرد و جوانبرفتند و بیدار دو پهلوان

فرنگیس با رنج دیده پسربخواب اندر آورده بودند سر

ز پیمودن راه و رنج شبانجهانجوی را گیو بد پاسبان

دو تن خفته و گیو با رنج و خشمبراه سواران نهاده دو چشم

ببرگستوان اندرون اسپ گیوچنان چون بود ساز مردان نیو

زره در بر و بر سرش بود ترگدل ارغنده و تن نهاده بمرگ