نامهٔ افراسیاب به سیاوش

فردوسی (940–1020)

شاهنامه

چو بشنید افراسیاب این سخنیکی رای با دانش افگند بن

دبیر جهاندیده را پیش خواندزبان برکشاد وسخن برفشاند

نخستین که بر نامه بنهاد دستبعنبر سر خامه را کرد پست

جهان آفرینرا ستایش گرفتبزرگی ودانش نیایش گرفت

که او برترست از مکان وزمانبدو کی رسد بندگانرا گمان

خداوند جان وروان وخردخردمند را داد او پرورد

ازو باد بر شاهزاده درودخدوند شمشیر وگوپال وخود

خداوند شرم وخداوند دادزبیداد وکژّی دلش نیست شاد

شنیدم پیام از کران تا کرانزبیدار دل زنگهٔ شاوران

غمی شد دلم زآنکه شاه جهانچنین تیره شد با تو اندر نهان

ولیکن زگیتی جز از تاج وتختچه جوید خردمند بیدار بخت

ترا این همه ایدر آراستستاگر شهریاری وگر خواستست

همه شهر توران برندت نمازمرا خود بمهر تو آمد نیاز

تو فرزند باشی ومن چون پدرپدر پیش فرزند بسته کمر

چنان دان که کاؤس بر تو بمهربدین گونه یکروز نکشاد چهر

کجا من کشاده در وگنج ودستسپارم بتو تاج وتخت ونشست

بدارمت بی رنج فرزند واربگیتی تو مانی زمن یادگار

چو از کشورم بگذری در جهاننگوهش کنندم مهان وکهان

ازین روی دشخوار یابی گذرمگر ایزدی باشد آئین وفر

بدین راه پیدا نه بینی زمینگذر کرد باید بدریای چین

ازین کرد یزدان ترا بی نیازهم ایدر بباش وبخوبی بساز

سپاه ودژ وگنجها آن تستبرفتن بهانه نبایدت جست

چو رای آیدت آشتی با پدرسپارم ترا گنج وزرّین کمر

کز ایدر به ایران شوی با سپاهبدلسوزگی با تو آیم براه

نماند ترا با پدر جنگ دیرکهن شد مگر گردد از جنگ سیر

چو آتش بریزد رخ شصت وپنجرسد آتش از باد پیری برنج

ترا باشد ایران وگنج وسپاهزکشور بکشور بجوئی کلاه

پذیرفتم از پاک یزدان که منبکوشم بخوبی بجان وبه تن

نفرمایم وخود نیآرم ببدبه اندیشّ دل نسازم ببد

چو نامه بمهر اندر آورد شاهبفرمود تا زنگهٔ نیکخواه

بزودی برفتن ببندد کمربسی خلعت آراست با سیم وزر

یکی اسپ زرّین ستام گرانبیآمد دمان زنگهٔ شاوران

چو نزدیک تخت سیاوش رسیدبگفت آنچه پرسید وگفت وشنید

سیاوش بیک روی از آن شاد گشتبیک روی پر درد وفریاد گشت

زدشمن همی دوست بایست کردزآتش کجا بر دمد باد سرد

زدشمن نیآید مگر دشمنیبفرجام هرچند نیکو کنی