پادشاهی کیخسرو

فردوسی (940–1020)

شاهنامه

سخن راند گویا برین داستاندگر گوید از گفتهٔ باستان

که خسرو چگونه نشیند بگاهچگونه فرستد بتوران سپاه

گر از بخشش کردگار سپهرمرا زندگی ماند و تازه چهر

بمانم بگیتی یکی داستانازین نامهٔ نامور باستان

بپالیز چون برکشد سرو شاخسر سبز شاخش برآید ز کاخ

ببالای او شاد باشد درختچو بیندش بینادل و نیکبخت

دل از روزگارش همی پروردجهانی ز کردار او بر خورد

سزد گر گمانی برد بر سه چیزکزین سه گذشتی چه چیزست نیز

هنر با نژادست و با گوهرستسه چیزست و هر سه ببند اندرست

هنر کی بود تا نباشد گهرنژاده بسی دیدهٔ بی‌هنر

گهر آن که از فرّ یزدان بودنیازد ببد دست و بد نشنود

نژاد آن که باشد ز تخم پدرسزد کآید از تخم پاکیزه بر

هنر آنکه آموزی از هر کسیبکوشی و پیچی ز رنجش بسی

ازین هر سه گوهر بود مایه‌دارکه زیبا بود خلعت کردگار

چو هر سه بیابی خرد بایدتشناسندهٔ نیک و بد بایدت

چو این چار با یکتن آید بهمبیآساید از درد و از رنج و غم

مگر مرگ کز مرگ خود چاره نیستوزین تیزتر نیز پتیاره نیست

جهانجوی ازین چار شد بی‌نیازهمش بخت سازنده بود از فراز