پادشاهی کیخسرو
شاهنامه
سخن راند گویا برین داستاندگر گوید از گفتهٔ باستان
که خسرو چگونه نشیند بگاهچگونه فرستد بتوران سپاه
گر از بخشش کردگار سپهرمرا زندگی ماند و تازه چهر
بمانم بگیتی یکی داستانازین نامهٔ نامور باستان
بپالیز چون برکشد سرو شاخسر سبز شاخش برآید ز کاخ
ببالای او شاد باشد درختچو بیندش بینادل و نیکبخت
دل از روزگارش همی پروردجهانی ز کردار او بر خورد
سزد گر گمانی برد بر سه چیزکزین سه گذشتی چه چیزست نیز
هنر با نژادست و با گوهرستسه چیزست و هر سه ببند اندرست
هنر کی بود تا نباشد گهرنژاده بسی دیدهٔ بیهنر
گهر آن که از فرّ یزدان بودنیازد ببد دست و بد نشنود
نژاد آن که باشد ز تخم پدرسزد کآید از تخم پاکیزه بر
هنر آنکه آموزی از هر کسیبکوشی و پیچی ز رنجش بسی
ازین هر سه گوهر بود مایهدارکه زیبا بود خلعت کردگار
چو هر سه بیابی خرد بایدتشناسندهٔ نیک و بد بایدت
چو این چار با یکتن آید بهمبیآساید از درد و از رنج و غم
مگر مرگ کز مرگ خود چاره نیستوزین تیزتر نیز پتیاره نیست
جهانجوی ازین چار شد بینیازهمش بخت سازنده بود از فراز