پاسخ نامه سام از منوچهر

فردوسی (940–1020)

شاهنامه

پس آن نامهٔ سام پاسخ نبشتشکفتی سخنهای فرّخ نبشت

که ای نامور پهلوان دلیربهر کار پیروز بر سان شیر

نه بیند چو تو نیز گردان سپهربرزم وببزم وبرای وبچهر

همین پور فرخنده زال دلیرکزو ماند اندر جهان یادگار

رسید و بدانستم از کام توهمان خواهش ورای وآرام تو

همه آرزوها سپردم بدویبسی روز فرّخ شمردم بدوی

زشیری که باشد شکارش پلنگچه زاید بجز شیر شرزه بجنگ

کسی کردمش با دلی شادمانازو دور بادا بد بدگمان

برون رفت با فرّخی زال زرزگردان لشکر برآورده سر

نوندی برافگند نزدیک سامکه برگشتم از شاه دل شادکام

ابا خلعت خسروانی وتاجهمان باره وطوق وهم تخت عاج

سبک نزدت آیم کنون با شتابابا مهربان نام بردار باب

چنان شاد شد زآن سخن پهلوانکه با پیر سر شد بنوئی جوان

سواری بکابل برافگند زودبمهراب گفت آن کجا رفته بود

نوازیدن شهریار جهانبدینگونه شادی که شد از میان

هم اکنون چه دستان بر من رسدگرائیم هر دو چنان چون سزد

فرستاده تازان بکابل رسیدوزو شاه کابل سخنها شنید

چنان شاد شد شاه کابلستانزپیوند خورشید زابلستان

که بیجان شده باز یابد روانویا پیر سر مرد گردد جوان

زهر جای رامشگران خواندندتو گفتی همه جان بر افشاندند

چو مهراب شد شاد وروشن روانلبش گشت خندان ودل شادمان

گرانمایه سیندخترا پیش خواندبسی چرب گفتار با او براند

بدو گفت کای جفت فرخنده رایبیفروخت از رایت این تیره جای

بشاخی زدی دست کاندر زمینبرو شهریاران کنند آفرین

چنان هم کجا ساختی از نخستبباید مرین را سرنجام جست

همه گنج پیش تو آراستستاگر تاج اگر تخت اگر خواستست

چو بشنید سیندخت زو گشت بازبر دختر آمد سراینده راز

همی مژده دادش بدیدار زالکه چون یافتی تو که باید همال

زن ومردرا از بلندی منشسزد گر برآید سر از سرزنش

سوی کام دل زود بشافتیکنون هرچه جستی همه یافتی

بدو گفت رودابه ای شاه زنسزائی ستایش بهر انجمن

من از خاک پاای تو بالین کنمبفرمانت آرایش دین کنم

زتو چشم آهرمنان دور باددل وجان تو خانة سور باد

چو بشنید سیندخت گفتار اویبه آرایش کاخ بنهاد روی

بیآراست ایوان چو خرّم بهشتمی ومشک وعنبر بهم در سرشت

بساطی بیفگند پیکر بزرزبرجد درو بافته سربسر

دگر پیکرش درّ خوش آب بودکه هر دانهٔ قطرهٔ آب بود

در ایوان یکی تخت زرّین نهادبه آئین وآرایش چین نهاد

همه پیکرش گوهر آکنده بودمیان گهر نقشها کنده بود

زیاقوت مر تخت را پایه بودکه تخت کیان بود وپرمایه بود

بیآراست رودابه رو چون بهشتبرو بر بسی جادویها نبشت

نشاندش در آن خانهٔ زر نگارکسی را بر او ندادند بار

همه کابلستان شد آراستهپر از رنگ وبوی وپر از خواسته

همه پشت پیلان بیآراستندبدیبای رومی بپیراستند

نشستند بر پیل رامشگراننهادند بر سر همه افسران

پذیره شدند را بیآراستندیکایک پرستندگان خواستند

کجا بر فشاندند مشک وعبیرهمان گسترانند خز وحریر

فشانند بر سر زبرجد وزرکنند از گلاب وزمی خاک تر