کشتن رستم پیل سپید را
شاهنامه
چنان بود که یک روز با دوستانهمی باده خوردند در بوستان
خروشنده گشته دل سیر وهمشده شادمان ناماداران بهم
می لعلگون را بجام بلوربخوردند تا در سسر افتاد شور
چنین گفت فرزند را زال زرکه ای نامور پور خورشید فر
دلیرانت را خلعت وباره سازکسانی که باشند گردنفراز
بجنشید رستم زر وخواستهبسی تازی اسپان آراسته
وز آنپس پراگنده شد انجمنبسی خواسته یافته تن بتن
سپهبد بسوی شبستان خویشبیآمد بر آنسان که بد رسم وکیش
تهمتن همیدون سرش پر شراببیآمد گرازان سوی جای خواب
بخفت وبخواب اندر آمدش سربرآمد خروشیدنی از درش
که پیل سپید سپهبد زبندرها گشت وآمد بمردم گزند
چو زآنگونه گفتارش آمد بگوشدلیری وتندی درو کرد جوش
روان گشت وگرز نیا برگرفتبرون آمدن را راه اندر گرفت
کسانی که بودند بر درگهشهمی بسته کردند بر وی رهش
که از بیم اسپهبد نامورچگونه کشائیم پیش تو در
سب تیره وپیل جسته زبندتو بیرون شوی کی بود این پسند
تهمتن شد آشفته از گفتنشیکی مشت زد بر سر وگردنش
بر آنسان که شد سرش مانند گویسوی دیگران اندر آورد روی
رمیدند از آن پهلو ناموردلاور بیآمد بنزدیک در
بزد گرز وبشکست زنجیر وبندچنان چون از آن نامور شد بسند
برون آمد از در بکردار بادبگردن برش گرز وسر پر زباد
همی رفت تازان سوی ژنده پیلخروشنده مانند دریای نیل
نگه کرد کوهی خروشنده دیدزمین زیر او دیگ جوشنده دید
رمان دید ازو نامداران خویشبرآنسان که بیند رخ گرگ میش
تهمتن یکی نعره زد همچو شیرنترسید وآمد بر او دلیر
چو پیل دمنده مر اورا بدیدبکردار کوهی بر او دوید
برآورد خرطوم پیل ژیانبد آن تا برستم رساند زنان
تهمتن یکی گرز زد بر سرشکه خم گشت بالای که پیکرش
بلرزید بر خود که بیستونبزخمی بیفتاد خوار وزبون
بیفتاد پیل دمنده زپایتهمتن بیآمد سبک باز جای
بخفت وچو خورشید از خاورانبرآمد بسان رخ دلبران
بزال آگهی شد که رستم چه کردزیپل دمنده برآورد گرد
بیک گرز بشکست گردنشرابخاک اندر افگند مر تنش را
سپهبد چو بشنید ازین سان سخنکه چون بود کردار از آغاز وبن
بگفتا دریغ از چنان ژنده پیلکه بودی خروشان چو دریای نیل
بسا رزمگاها که آن پیل مستحمله سپه پاک بر هم شکست
اگرچه که در رزم پیروزگربدی به ارو رستم زال زر
بفرمود تا رستم آمد برشببوسید با دست سال وسرش
بدو گفت که ای بچّهٔ نرّه شیربرآورده چنگال وگشته دلیر
بدین کودکی نیست همتای توبفرّ وبمردی وبالای تو
کنون پیشتر زآنکه آواز توبرآید وز آن بگسلد ساز تو
بخون نریمان میانرا ببندبرو تازیان تا بکوه سپند
حصاری ببینی سر اندر صحابکه بر وی نپرّید پرّان عقاب
چهارست فرسنگ بالای اویهمیدون چهارست پهنای اوی
پر از سبزه وآب ودیبا وزربسی اندرو مردم وجانور
درختان بسیار وآب ودیبا وزرکسی خود ندیدست ازین گونه مرز
زهر پیشه کار وزهر میوه داردرو آفریدست پروردگار
یکی راه در وی دری ساختندبسان سپهری بر افراختند
نریمان که گوی از دلیران ببردبفرمان شاه آفریدون گرد
بسوی حصار اندر آورد پایدر آن راه ازو گشت پردخته جای
شب وروز بودی برزم اندرونهمیدون گهی چاره گاهی فسون
بماند اندرآن رزم سالی فزونسپه اندرون وسپهبد برون
سرنجام سنگی بینداختندجهانرا زپهلو بپرداختند
سپه بی سپهدار گشتند بازبنزدیکئ شاه گردن فراز
چو آگاهی آمد بسام دلیرکه شیر دلاور شد از رزم سیر
خروشید وبسیار زاری نمودهمی هر زمان نالهٔ بر فزود
بیک هفته می بود با سوگ ودردسر هفته پهلو سپه گرد کرد
بسوی حصار دژ اندر کشیدبیابان وبیره سپه گسترید
نشست اندر آنجا بسی سال وماهسوی بارهٔ دژ ندانست راه
زدروازة دژ یکی تن بروننیآمد همیدون نرفت اندرون
که حاجت نبدشان بیک پرّگاهاگرچه که ره بسته شد سال وماه
سرنجام نومید برگشت سامزخون پدر نارسیده بکام
ترا ای پسر گاه آمد کنونکه سازی یکی چارهٔ پر فسون
روی شاد دل با یکی کاروانبدآنسان که نشناسدت دیدبان
تن خود بکوه سپند افگنیبن وبیخ آن بدرگان بر کنی
که اکنون نداند کسی نام توزرفتن برآید مگر کام تو
بدو گفت رستم که فرمان کنممر این درد را زود درمان کنم
بدو گفت زال ای پسر هوشدارهر آنچت بگویم زمن گوش دار
برآرای تن چون تن ساروانشتر خواه از دشت یک کاروان
بپشت شتر بر نمک دار وبسچنان رو که نشناسدت هیچکس
که بار نمک هست آنجا عزیزبقیمت از آن به ندارد چیز
که باشد حصاری گران بر درشبود نمک شان خور وپرورش
چو بینند بار نمک ناگهانپذیره دوندت کهان ومهان