آن کیست کز روی کرم با ما وفاداری کند

Hafez (1315–1390)

دیوان حافظ

آن کیست کز روی کرم با ما وفاداری کندبر جای بدکاری چو من یکدم نکوکاری کند

اوّل ببانگ نای و نی آرد بدل پیغام ویوانگه بیک پیمانه می با من وفاداری کند

دلبر که جان فرسود ازو کام دلم نگشود ازونومید نتوان بود ازو باشد که دلداری کند

گفتم گره نگشوده‌ام زان طرّه تا من بوده‌امگفتا منش فرموده‌ام تا با تو طرّاری کند

پشمینه پوش تندخو از عشق نشنیدست بواز مستیش رمزی بگو تا ترک هشیاری کند

چون من گدای بی‌نشان مشکل بود یاری چنانسلطان کجا عیش نهان با رند بازاری کند

زان طرّهٔ پر پیچ و خم سهلست اگر بینم ستماز بند و زنجیرش چه غم هر کس که عیّاری کند

شد لشکر غم بی عدد از بخت میخواهم مددتا فخر دین عبدالصّمد باشد که غمخواری کند