از سر کوی تو هر کو به ملالت برود
دیوان حافظ
از سر کوی تو هر کو بملالت برودنرود کارش و آخر بخجالت برود
کاروانی که بود بدرقهاش حفظ خدابتجمّل بنشیند بجلالت برود
سالک از نور هدایت ببرد راه بدوستکه بجائی نرسد گر بضلالت برود
کام خود آخر عُمر از می و معشوق بگیرحیف اوقات که یکسر ببطالت برود
ای دلیل دل گمگشته خدا را مددیکه غریب ار نبرد ره بدلالت برود
حکم مستوری و مستی همه بر خاتمتستکس ندانست که آخر بچه حالت برود