از سر کوی تو هر کو به ملالت برود

Hafez (1315–1390)

دیوان حافظ

از سر کوی تو هر کو بملالت برودنرود کارش و آخر بخجالت برود

کاروانی که بود بدرقه‌اش حفظ خدابتجمّل بنشیند بجلالت برود

سالک از نور هدایت ببرد راه بدوستکه بجائی نرسد گر بضلالت برود

کام خود آخر عُمر از می و معشوق بگیرحیف اوقات که یکسر ببطالت برود

ای دلیل دل گمگشته خدا را مددیکه غریب ار نبرد ره بدلالت برود

حکم مستوری و مستی همه بر خاتمتستکس ندانست که آخر بچه حالت برود