اگر بمذهب تو خون عاشقست مباح

Hafez (1315–1390)

دیوان حافظ

اگر بمذهب تو خون عاشقست مباحصلاح ما همه آنست کان تراست صلاح

سوادِ زلف سیاه تو جاعل‌الظلماتبیاض روی چو ماه تو فالق الاصباح

ز چین زلف کمندت کسی نیافت خلاصاز آن کمانچهٔ ابرو و تیر چشم نجاح

ز دیده‌ام شده یک چشمه در کنار روانکه آشنا نکند در میان آن ملاّح

لب چو آب حیات تو هست قوّت جانوجود خاکی ما را از اوست ذکر رواح

بداد لعل لبت بوسهٔ بصد زاریگرفت کام دلم زو بصد هزار الحاح

دعای جان تو ورد زبان مشتاقانهمیشه تا که بود متّصل مسا و صباح