ای خرم از فروغ رخت لالهزار عمر
دیوان حافظ
ای خرّم از فروغ رخت لالهزار عمربازآ که ریخت بیگل رویت بهار عمر
از دیده گر سرشک چو باران چکد رواستکاندر غمت چو برق بشد روزگار عمر
این یکدودم که مهلت دیدار ممکنستدریاب کار ما که نه پیداست کار عمر
تا کی می صبوح و شکرخواب بامدادهشیار گرد هان که گذشت اختیار عمر
دی در گذار بود و نظر سوی ما نکردبیچاره دل که هیچ ندید از گذار عمر
اندیشه از محیط فنا نیست هر کرابر نقطهٔ دهان تو باشد مدار عمر
در هر طرف ز خیل حوادث کمینگهیستزان رو عنان گسسته دواند سوار عمر
بی عمر زندهام من و این بس عجب مدارروز فراق را که نهد در شمار عمر