بازآی و دل تنگ مرا مونس جان باش

Hafez (1315–1390)

دیوان حافظ

بازآی و دل تنگ مرا مونس جان باشوین سوخته را محرم اسرار نهان باش

زان باده که در میکدهٔ عشق فروشندما را دو سه ساغر بده و گو رمضان باش

در خرقه چو آتش زدی ای عارف سالکجهدی کن و سرحلقهٔ رندان جهان باش

دلدار که گفتا بتوام دل نگرانستگو می‌رسم اینک بسلامت نگران باش

خون شد دلم از حسرت آن لعل روان‌بخشای درج محبّت بهمان مهر و نشان باش

تا بر دلش از غصّه غباری ننشیندای سیل سرشک از عقب نامه روان باش