به جان او که گرم دست‌رس به جان بودی

Hafez (1315–1390)

دیوان حافظ

بجان او که گرم دست‌رس بجان بودیکمینه پیشکش بندگانش آن بودی

بگفتمی که بها چیست خاک پایش رااگر حیات گرانمایه جاودان بودی

به بندگیّ قدش سرو معترف گشتیگرش چو سوسن آزاده ده زبان بودی

بخواب نیز نمی‌بینمش چه جای وصالچو این نبود و ندیدیم باری آن بودی

اگر دلم نشدی پایبند طرّهٔ اوکیش قرار درین تیره خاکدان بودی

برخ چو مهر فلک بی‌نظیر آفاقستبدل دریغ که یک ذرّه مهربان بودی

درآمدی ز درم کاشکی چو لمعهٔ نورکه بر دو دیدهٔ ما حکم او روان بودی