بگذار تا ز شارع میخانه بگذریم
دیوان حافظ
بگذار تا ز شارع میخانه بگذریمکز بهر جرعهٔ همه محتاج این دریم
روز نخست چون دم رندی زدیم و عشقشرط آن بود که جز ره آن شیوه نسپریم
جائی که تخت و مسند جم میرود ببادگر غم خوریم خوش نبود به که میخوریم
تا بو که دست در کمر او توان زدندر خون دل نشسته چو یاقوت احمریم
واعظ مکن نصیحت شوریدگان که مابا خاک کوی دوست بفردوس ننگریم
چون صوفیان بحالت و رقصند مقتداما نیز هم بشعبده دستی برآوریم
از جرعهٔ تو خاک زمین درّ و لعل یافتبیچاره ما که پیش تو از خاک کمتریم