تاب بنفشه می‌دهد طره مشکسای تو

Hafez (1315–1390)

دیوان حافظ

تاب بنفشه میدهد طرّهٔ مشک‌سای توپردهٔ غنچه میدرد خندهٔ دلگشای تو

ای گل خوش‌نسیم من بلبل خویش را مسوزکز سر صدق میکند شب همه شب دعای تو

من که ملول گشتمی از نفس فرشتگانقال و مقال عالمی می‌کشم از برای تو

دولت عشق بین که چون از سر فقر و افتخارگوشهٔ تاج سلطنت می‌شکند گدای تو

خرقهٔ زهد و جام می گر چه نه درخور همنداین همه نقش میزنم از جهت رضای تو

شور شراب عشق تو آن نفسم رود ز سرکاین سر پرهوس شود خاک در سرای تو

شاه‌نشین چشم من تکیه‌گه خیال تستجای دعاست شاه من بی تو مباد جای تو