تو را که هر چه مرادست در جهان داری
دیوان حافظ
ترا که هر چه مرادست در جهان داریچه غم ز حال ضعیفان ناتوان داری
بخواه جان و دل از بنده و روان بستانکه حکم بر سر آزادگان روان داری
میان نداری و دارم عجب که هر ساعتمیان مجمع خوبان کنی میانداری
بیاض روی ترا نیست نقش درخور از آنکسوادی از خط مشکین بر ارغوان داری
بنوش می که سبکروحی و لطیف مدامعلیالخصوص در آندم که سر گران داری
مکن عتاب ازین بیش و جور بر دل مامکن هر آنچه توانی که جای آن داری
باختیارت اگر صد هزار تیر جفاستبقصد جان من خسته در کمان داری
بکش جفای رقیبان مدام و جور حسودکه سهل باشد اگر یار مهربان داری
بوصل دوست گرت دست میدهد یکدمبرو که هر چه مرادست در جهان داری