تو را که هر چه مرادست در جهان داری

Hafez (1315–1390)

دیوان حافظ

ترا که هر چه مرادست در جهان داریچه غم ز حال ضعیفان ناتوان داری

بخواه جان و دل از بنده و روان بستانکه حکم بر سر آزادگان روان داری

میان نداری و دارم عجب که هر ساعتمیان مجمع خوبان کنی میان‌داری

بیاض روی ترا نیست نقش درخور از آنکسوادی از خط مشکین بر ارغوان داری

بنوش می که سبک‌روحی و لطیف مدامعلی‌الخصوص در آندم که سر گران داری

مکن عتاب ازین بیش و جور بر دل مامکن هر آنچه توانی که جای آن داری

باختیارت اگر صد هزار تیر جفاستبقصد جان من خسته در کمان داری

بکش جفای رقیبان مدام و جور حسودکه سهل باشد اگر یار مهربان داری

بوصل دوست گرت دست میدهد یکدمبرو که هر چه مرادست در جهان داری