جز آستان توام در جهان پناهی نیست

Hafez (1315–1390)

دیوان حافظ

جز آستان توام در جهان پناهی نیستسر مرا بجز این در حواله‌گاهی نیست

عدو چو تیغ کشد من سپر بیندازمکه تیغ ما بجز از نالهٔ و آهی نیست

چرا ز کوی خرابات روی بر تابمکزین بهم بجهان هیچ رسم و راهی نیست

زمانه گر بزند آتشم بخرمن عمربگو بسوز که بر من ببرگ کاهی نیست

غلام نرگس جمّاش آن سهی سرومکه از شراب غرورش بکس نگاهی نیست

مباش در پی آزار و هر چه خواهی کنکه در شریعت ما غیر ازین گناهی نیست

عنان کشیده رو ای پادشاه کشور حسنکه نیست بر سر راهی که دادخواهی نیست

چنین که از همه سو دام راه می‌بینمبه از حمایت زلفش مرا پناهی نیست