حسب حالی ننوشتی و شد ایامی چند
دیوان حافظ
حسب حالی ننوشتیّ و شد ایّامی چندمحرمی کو که فرستم بتو پیغامی چند
ما بدان مقصد عالی نتوانیم رسیدهم مگر پیش نهد لطف شما گامی چند
چون می از خم بسبو رفت و گل افکند نقابفرصت عیش نگه دار و بزن جامی چند
قند آمیخته با گل نه علاج دل ماستبوسهٔ چند برآمیز بدشنامی چند
زاهد از کوچهٔ رندان بسلامت بگذرتا خرابت نکند صحبت بدنامی چند
عیب می جمله چو گفتی هنرش نیز بگونفی حکمت مکن از بهر دل عامی چند
ای گدایان خرابات خدا یار شماستچشم اِنعام مدارید ز اَنعامی چند
پیر میخانه چه خوش گفت بدردیکش خویشکه مگو حال دل سوخته با خامی چند