درآ که در دل خسته توان درآید باز
دیوان حافظ
درآ که در دل خسته توان درآید بازبیا که در تن مرده روان درآید باز
بیا که فرقت تو چشم من چنان در بستکه فتح باب وصالت مگر گشاید باز
غمی که چون سپه زنگ ملک دل بگرفتز خیل شادی روم رخت زداید باز
به پیش آینهٔ دل هر آن چه میدارمبجز خیال جمالت نمینماید باز
بدان مثل که شب آبستن است روز از توستاره میشمرم تا که شب چه زاید باز