دل و دینم شد و دلبر به ملامت برخاست
دیوان حافظ
دل و دینم شد و دلبر بملامت برخاستگفت با ما منشین کز تو سلامت برخاست
که شنیدی که درین بزم دمی خوش بنشستکه نه در آخر صحبت بندامت برخاست
شمع اگر زان لب خندان بزبان لافی زدپیش عشّاق تو شبها بغرامت برخاست
در چمن باد بهاری ز کنار گل و سروبهواداری آن عارض و قامت برخاست
مست بگذشتی و از خلوتیان ملکوتبتماشای تو آشوب قیامت برخاست
پیش رفتار تو پا برنگرفت از خجلتسرو سرکش که بناز از قد و قامت برخاست