دوش دیدم که ملایک در میخانه زدند

Hafez (1315–1390)

دیوان حافظ

دوش دیدم که ملایک در میخانه زدندگل آدم بسرشتند و به پیمانه زدند

ساکنان حرم ستر و عفاف ملکوتبا من راه نشین بادهٔ مستانه زدند

آسمان بار امانت نتوانست کشیدقرعهٔ کار بنام من دیوانه زدند

جنگ هفتاد و دو ملّت همه را عذر بنهچون ندیدند حقیقت رهِ افسانه زدند

شکر ایزد که میان من و او صلح افتادصوفیان رقص کنان ساغر شکرانه زدند

آتش آن نیست که از شعلهٔ او خندد شمعآتش آنست که در خرمن پروانه زدند