دیدم به خواب خوش که به دستم پیاله بود

Hafez (1315–1390)

دیوان حافظ

دیدم بخواب خوش که بدستم پیاله بودتعبیر رفت و کار بدولت حواله بود

چل سال رنج و غصّه کشیدیم و عاقبتتدبیر ما بدست شراب دوساله بود

آن نافهٔ مراد که میخواستم ز بختدر چین زلف آن بت مشکین کُلاله بود

از دست برده بود خمار غمم سحردولت مساعد آمد و می در پیاله بود

بر آستان میکده خون میخورم مدامروزیّ ما ز خوان قدر این نواله بود

هر کو نکاشت مهر و ز خوبی گلی نچیددر رهگذار باد نگهبان لاله بود

بر طرف گلشنم گذر افتاد وقت صبحآندم که کار مُرغ سحر آه و ناله بود

دیدیم شعر دلکش حافظ بمدح شاهیک بیت ازین قصیده به از صد رساله بود