رفتم به باغ صبحدمی تا چنم گلی

Hafez (1315–1390)

دیوان حافظ

رفتم بباغ صبحدمی تا چنم گلیآمد بگوش ناگهم آواز بلبلی

مسکین چو من بعشق گلی گشته مبتلاواندر چمن فکنده ز فریاد غلغلی

میگشتم اندر آن چمن و باغ دمبدممیکردم اندر آن گل و بلبل تأمّلی

گل یار حسن گشته و بلبل قرین عشقآنرا تفضّلی نه و این را تبدّلی

چون کرد در دلم اثر آواز عندلیبگشتم چنانکه هیچ نماندم تحمّلی

بس گل شکفته می‌شود این باغ را ولیکس بی بلای خار نچیدست ازو گلی