روزه یک سو شد و عید آمد و دل‌ها برخاست

Hafez (1315–1390)

دیوان حافظ

روزه یکسو شد و عید آمد و دلها برخاستمی ز خمخانه بجوش آمد و می باید خواست

نوبهٔ زهدفروشان گران‌جان بگذشتوقت رندی و طرب کردن رندان پیداست

چه ملامت بود آنرا که چنین باده خورداین چه عیبست بدین بیخردی وین چه خطاست

باده نوشی که درو روی و ریایی نبودبهتر از زهدفروشی که درو روی و ریاست

ما نه رندان ریاییم و حریفان نفاقآنکه او عالم سرّست بدینحال گواست

فرض ایزد بگذاریم و بکس بد نکنیموانچه گویند روا‌نیست نگوئیم رواست

چه شود گر من و تو چند قدح باده خوریمباده از خون رزانست نه از خون شماست