روزه یک سو شد و عید آمد و دلها برخاست
دیوان حافظ
روزه یکسو شد و عید آمد و دلها برخاستمی ز خمخانه بجوش آمد و می باید خواست
نوبهٔ زهدفروشان گرانجان بگذشتوقت رندی و طرب کردن رندان پیداست
چه ملامت بود آنرا که چنین باده خورداین چه عیبست بدین بیخردی وین چه خطاست
باده نوشی که درو روی و ریایی نبودبهتر از زهدفروشی که درو روی و ریاست
ما نه رندان ریاییم و حریفان نفاقآنکه او عالم سرّست بدینحال گواست
فرض ایزد بگذاریم و بکس بد نکنیموانچه گویند روانیست نگوئیم رواست
چه شود گر من و تو چند قدح باده خوریمباده از خون رزانست نه از خون شماست