روزگاریست که سودای بتان دین من است

Hafez (1315–1390)

دیوان حافظ

روزگاریست که سودای بتان دین منستغم این کار نشاط دل غمگین منست

دیدن روی ترا دیدهٔ جان‌بین بایدوین کجا مرتبهٔ چشم جهان‌بین منست

یار من باش که زیب فلک و زینت دهراز مه روی تو و اشک چو پروین منست

تا مرا عشق تو تعلیم سخن گفتن کردخلق را ورد زبان مدحت و تحسین منست

دولت فقر خدایا بمن ارزانی دارکین کرامت سبب حشمت و تمکین منست

واعظ شحنه‌شناس این عظمت گو مفروشزانکه منزلگه سلطان دل مسکین منست

یارب این کعبهٔ مقصود تماشاگه کیستکه مغیلان طریقش گل و نسرین منست