روی بنما و مرا گو که ز جان دل برگیر

Hafez (1315–1390)

دیوان حافظ

روی بنما و مرا گو که ز جان دل برگیرپیش شمع آتش پروانه بجان گو درگیر

در لب تشنهٔ ما بین و مدار آب دریغبر سر کشتهٔ خویش آی و ز خاکش برگیر

ترک درویش مگیر ار نبود سیم و زرشدر غمت سیم شمار اشک و رخش را زر گیر

چنگ بنواز و بساز ار نبود عود چه باکآتشم عشق و دلم عود و تنم مجمر گیر

در سماع آی و ز سر خرقه برانداز و برقصور نه با گوشه رو و خرقهٔ ما در سر گیر

صوف برکش ز سر و بادهٔ صافی درکشسیم درباز و بزر سیم‌بری در بر گیر

دوست گو یار شو و هر دو جهان دشمن باشبخت گو پشت مکن روی زمین لشکر گیر

میل رفتن مکن ای دوست دمی با ما باشبر لب جوی طرب جوی و بکف ساغر گیر

رفته گیر از برم و زاتش و آب دل و چشمگونه‌ام زرد و لبم خشک و کنارم تر گیر