ز در درآ و شبستان ما منور کن

Hafez (1315–1390)

دیوان حافظ

ز در درآ و شبستان ما منوّر کنهوای مجلس روحانیان معطّر کن

اگر فقیه نصیحت کند که عشق مبازپیالهٔ بدهش گو دماغ را تر کن

بچشم و ابروی جانان سپرده‌ام دل و جانبیا بیا و تماشای طاق و منظر کن

ستارهٔ شب هجران نمی‌فشاند نورببام قصر برآ و چراغ مه برکن

بگو بخازن جنّت که خاک این مجلسبتحفه بر سوی فردوس و عود مجمر کن

از این مزوّجه و خرقه نیک در تنگمبیک کرشمهٔ صوفی‌وشم قلندر کن

چو شاهدان چمن زیردست حسن تواندکرشمه بر سمن و جلوه بر صنوبر کن

فضول نفس حکایت بسی کند ساقیتو کار خود مده از دست و می بساغر کن

حجاب دیدهٔ ادراک شد شعاع جمالبیا و خرگه خورشید را منوّر کن

طمع بقند وصال تو حدّ ما نبودحوالتم بلب لعل همچو شکّر کن

لب پیاله ببوس آنگهی بمستان دهبدین دقیقه دماغ معاشران تر کن