ز دلبری نتوان لاف زد به آسانی

Hafez (1315–1390)

دیوان حافظ

ز دلبری نتوان لاف زد بآسانیهزار نکته درین کار هست تا دانی

بجز شکردهنی مایهاست خوبی رابخاتمی نتوان زد دم سلیمانی

هزار سلطنت دلبری بدان نرسدکه در دلی بهنر خویش را بگنجانی

چه گردها که برانگیختی ز هستی منمباد خسته سمندت که تیز میرانی

بهم‌نشینی رندان سری فرود آورکه گنجهاست درین بی‌سریّ و سامانی

بیار بادهٔ رنگین که یک حکایتِ راستبگویم و نکنم رخنه در مسلمانی

بخاک پای صبوحی‌کنان که تا من مستستاده بر در میخانه‌ام بدربانی

بهیچ زاهد ظاهرپرست نگذشتمکه زیر خرقه نه زنّار داشت پنهانی

بنام طرّهٔ دلبند خویش خیری کنکه تا خداش نگه دارد از پریشانی

مگیر چشم عنایت ز حال حافظ بازوگرنه حال بگویم بآصف ثانی

وزیر شاه‌نشان خواجهٔ زمین و زمانکه خرّمست بدو حال انسی و جانی

قوام دولت و دنیی محمّد بن علیکه میدرخشدش از چهره فرّ یزدانی

زهی حمیده خصالی که گاه فکر صوابترا رسد که کنی دعوی جهانبانی

طراز دولت باقی ترا همی‌زیبدکه همّتت نبرد نام عالم فانی

اگر نه گنج عطای تو دستگیر شودهمه بسیط زمین رو نهد بویرانی

ترا که صورت جسم ترا هیولائیستچو جوهر ملکی در لباس انسانی

کدام پایهٔ تعظیم نصب شاید کردکه در مسالک فکرت نه برتر از آنی

درون خلوت کرّوبیان عالم قدسصریر کلک تو باشد سماع روحانی

ترا رسد شکر آویز خواجگی گَهِ جودکه آستین بکریمان عالم افشانی

صواعق سخطت را چگونه شرح دهمنعوذ باللّه از آن فتنهای طوفانی

سوابق کرمت را بیان چگونه کنمتبارک‌الّله از آن کارساز ربّانی

کنونکه شاهد گل را بجلوه‌گاه چمنبجز نسیم صبا نیست همدم جانی

شقایق از پی سلطان گل سپارد بازببادبان صبا کِلّهای نعمانی

بدان رسید ز سعی نسیم باد بهارکه لاف میزند از لطف روح حیوانی

سحرگهم چه خوش آمد که بلبلی گلبانگبغنچه میزد و میگفت در سخن‌رانی

که تنگدل چه نشینی ز پرده بیرون آیکه در خمست شرابی چو لعل رمّانی

مکن که مَیْ نخوری بر جمال گل یک ماهکه باز ماه دگر میخوری پشیمانی

بشکر تهمت تکفیر کز میان برخاستبکوش کز گُل و مُل داد عیش بستانی

جفا نه شیوهٔ دین‌پروری بود حاشاهمه کرامت و لطفست شرع یزدانی

رموز سرّ اناالحقّ چه داند آنغافلکه منجذب نشد و از جذبهای سبحانی

درون پردهٔ گل غنچه بین که میسازدز بهر دیدهٔ خصم تو لعل پیکانی

طرب‌سرای وزیرست ساقیا مگذارکه غیر جام می آنجا کند گرانجانی

تو بودی آندم صبح امید کز سر مهربرآمدیّ و سر آمد شبان ظلمانی

شنیده‌ام که ز من یاد میکنی گه گهولی بمجلس خاص خودم نمیخوانی

طلب نمیکنی از من سخن جفا اینستوگرنه با تو چه بحثست در سخندانی

ز حافظان جهان کس چو بنده جمع نکردلطایف حکمی با کتاب قرآنی

هزار سال بقا بخشدت مدایح منچنین نفیس متاعی بچون تو ارزانی

سخن دراز کشیدم ولی امیدم هستکه ذیل عفو بدین ماجرا بپوشانی

همیشه تا ببهاران هوا بصفحهٔ باغهزار نقش نگارد ز خطّ ریحانی

بباغ ملک ز شاخ امل بعمر درازشکفته باد گل دولتت بآسانی