زلف بر باد مده تا ندهی بر بادم

Hafez (1315–1390)

دیوان حافظ

زلف بر باد مده تا ندهی بر بادمناز بنیاد مکن تا نکنی بنیادم

می مخور با همه کس تا نخورم خون جگرسر مکش تا نکشد سر بفلک فریادم

زلف را حلقه مکن تا نکنی دربندمطرّه را تاب مده تا ندهی بر بادم

یار بیگانه مشو تا نبری از خویشمغم اغیار مخور تا نکنی ناشادم

رخ برافروز که فارغ کنی از برگ گُلمقد برافراز که از سرو کنی آزادم

شمع هر جمع مشو ور نه بسوزی ما رایاد هر قوم مکن تا نروی از یادم

شهرهٔ شهر مشو تا ننهم سر در کوهشور شیرین منما تا نکنی فرهادم

رحم کن بر من مسکین و بفریادم رستا بخاک در آصف نرسد فریادم