ساقیا برخیز و درده جام را

Hafez (1315–1390)

دیوان حافظ

ساقیا برخیز و درده جام راخاک بر سر کن غم ایّام را

ساغر می بر کفم نه تا ز بربرکشم این دلق ازرق فام را

گر چه بدنامیست نزد عاقلانما نمیخواهیم ننگ و نام را

باده درده چند ازین باد غرورخاک بر سر نفس نافرجام را

دود آه سینهٔ نالان منسوخت این افسردگان خام را

محرم راز دل شیدای خودکس نمی‌بینم ز خاص و عام را

با دلارامی مرا خاطر خوشستکز دلم یک‌باره برد آرام را

ننگرد دیگر بسرو اندر چمنهر که دید آن سرو سیم اندام را