شد عرصه‌ی زمین چو بساط ارم جوان

Hafez (1315–1390)

دیوان حافظ

شد عرصهٔ زمین چو بساط ارم جواناز پرتو سعادت شاه جهان ستان

خاقان شرق و غرب که در شرق و غرب اوستصاحب‌قران خسرو و شاه خدایگان

خورشید ملک‌پرور و سُلطان دادگردارای دادگستر و کسرای کی‌نشان

سلطان‌نشان عرصهٔ اقلیم سلطنتبالانشین مسند ایوان لامکان

اعظم جلال دولت و دین آنکه رفعتشدارد همیشه توسن ایّام زیر ران

دارای دهر شاه شجاع آفتاب ملکخاقان کامگار و شهنشاه نوجوان

ماهی که شد بطلعتش افروخته زمینشاهی که شد بهمّتش افراخته زمان

سیمرغ وهم را نبود قوّت عُروجآنجا که باز همّت او سازد آشیان

گر در خیال چرخ فتد عکس تیغ اواز یکدگر جدا شود اجزای توأمان

حکمش روان چو باد در اطراف برّ و بحرمِهْرش نهان چو روح در اعضای انس و جان

ای صورت تو ملک جمال و جمال ملکوی طلعت تو جان جهان و جهان جان

تخت تو رشک مسند جمشید و کیقبادتاج تو غبن افسر دارا و اردوان

تو آفتاب ملکی و هر جا که میرویچون سایه از قفای تو دولت بود دوان

ارکان نپرورد چو تو گوهر بهیچ قرنگردون نیاورد چو تو اختر بصد قران

بی‌طلعت تو جان نگراید بکالبدبی‌نعمت تو مغز نبندد در استخوان

هر دانشی که در دل دفتر نیامدستدارد چو آب خامهٔ تو بر سر زبان

دست ترا بابر که یارد شبیه کردچون بدره بدره این دهد و قطره قطره آن

با پایهٔ جلال تو افلاک پایمالوز دست بحر جود در دهر داستان

بر چرخ علم ماهی و بر فرق ملک تاجشرع از تو در حمایت و دین از تو در امان

ای خسرو منیع جناب رفیع قدروی داور عظیم مثال رفیع‌شان

علم از تو در حمایت و عقل از تو با شکوهدر چشم فضل نوری و در جسم ملک جان

ای آفتاب ملک که در جنب همّتتچون ذرّهٔ حقیر بود گنج شایگان

در جنب بحر جود تو از ذرّه کمترستصد گنج شایگان که ببخشی برایگان

عصمت نهفته رخ بسراپرده‌ات مقیمدولت گشاده‌رخت بقا زیر کندلان

گردون برای خیمه خورشید فَلْکه‌اتاز کوه و ابر ساخته نازیر و سایه‌بان

وین اطلس مقرنس زرد و ز زرنگارچتری بلند بر سر خرگاه خویش دان

بعد از کیان بملک سلیمان نداد کساین ساز و این خزینه و این لشکر گران

بودی درون گلشن و از پردلان تودر هند بود غلغل و در زنگ بُد فغان

در دشت روم خیمه زدیّ و غریو کوساز دشت روم رفت بصحرای سیستان

تا قصر زرد تاختی و لرزه اوفتاددر قصرهای قیصر و در خانهای خان

آن کیست کو بملک کند با تو همسریاز مصر تا بروم و ز چین تا بقیروان

سال دگر ز قیصرت از روم باج سروز چینت آورند بدرگه خراج جان

تو شاکری ز خالق و خلق از تو شاکرندتو شادمان بدولت و ملک از تو شادمان

اینک بطرف گلشن و بستان همیرویبا بندگان سمند سعادت بزیر ران

ای مُلْهَمی که در صف کرّوبیان قدسفیضی رسد بخاطر پاکت زمان زمان

ای آشکار پیش دلت هرچه کردگاردارد همی بپردهٔ غیب اندرون نهان

داده فلک عنان ارادت بدست تویعنی که مرکبم بمراد خودم بران

گر کوششیت افتد پر داده‌ام بتیرور بخششیت باید زر داده‌ام بکان

خصمت کجاست در کف پای خودش فکنیار تو کیست بر سر چشم منش نشان

هم کام من بخدمت تو گشته منتظمهم نام من بمدحت تو گشته جاودان