شراب تلخ میخواهم که مردافکن بود زورش
دیوان حافظ
شرابی تلخ میخواهم که مردافکن بود زورشکه تا یکدم بیاسایم ز دنیا و شر و شورش
سماط دهر دون پرور ندارد شهد آسایشمذاق حرص و آز ای دل بشو از تلخ و از شورش
بیاور می که نتوان شد ز مکر آسمان ایمنبلعب زهرهٔ چنگیّ و مرّیخ سلحشورش
کمند صید بهرامی بیفکن جام جم بردارکه من پیمودم این صحرا نه بهرامست و نه گورش
بیا تا در میِ صافیت رازِ دهر بنمایمبشرط آنکه ننمائی بکج طبعان دل کورش
نظر کردن بدرویشان منافیّ بزرگی نیستسلیمان با چنان حشمت نظرها بود با مورش
کمان ابروی جانان نمیپیچد سر از حافظولیکن خنده میآید بدین بازوی بی زورش