قتل این خسته به شمشیر تو تقدیر نبود
دیوان حافظ
قتل این خسته بشمشیر تو تقدیر نبودور نه هیچ از دل بیرحم تو تقصیر نبود
من دیوانه چو زلف تو رها میکردمهیچ لایقترم از حلقهٔ زنجیر نبود
یا رب این آینهٔ حسن تو چه جوهر داردکه درو آه مرا قوّت تأثیر نبود
سر ز حسرت بدر میکدها برگردمچون شناسای تو در صومعه یک پیر نبود
نازنینتر ز قدت در چمن ناز نرستخوشتر از نقش تو در عالم تصویر نبود
تا مگر همچو صبا باز بکوی تو رسمحاصلم دوش بجز نالهٔ شبگیر نبود
آن کشیدم ز تو ای آتش هجران که چو شمعجز فنای خودم از دست تو تدبیر نبود