ما را ز خیال تو چه پروای شرابست

Hafez (1315–1390)

دیوان حافظ

ما را ز خیال تو چه پروای شرابستخم گو سر خود گیر که خمخانه خرابست

گر خمر بهشتست بریزید که بیدوستهر شربت عذبم که دهی عین عذابست

افسوس که شد دلبر و در دیدهٔ گریانتحریر خیال خط او نقش بر آبست

بیدار شو ای دیده که ایمن نتوان بودزین سیل دمادم که در این منزل خوابست

معشوق عیان میگذرد بر تو و لیکناغیار همی‌بیند از آن بسته نقابست

گل بر رُخ رنگین تو تا لطف عرق دیددر آتش شوق از غم دل غرق گلابست

سبزست در و دشت بیا تا نگذاریمدست از سر آبی که جهان جمله سرابست

در کنج دماغم مطلب جای نصیحتکاین گوشه پر از زمزمهٔ چنگ و ربابست