من دوستدار روی خوش و موی دلکشم

Hafez (1315–1390)

دیوان حافظ

من دوستدار روی خوش و موی دلکشممدهوش چشم مست و می صاف بیغشم

گفتی ز سرّ عهد ازل یک سخن بگوآنگه بگویمت که دو پیمانه درکشم

من آدم بهشتیم امّا درین سفرحالی اسیر عشق جوانان مهوشم

در عاشقی گزیر نباشد ز ساز و سوزاستاده‌ام چو شمع مترسان ز آتشم

شیراز معدن لب لعلست و کان حسنمن جوهریّ مفلسم ایرا مشوّشم

از بس که چشم مست درین شهر دیده‌امحقّا که می نمی‌خورم اکنون و سرخوشم

شهریست پر کرشمهٔ حوران ز شش جهتچیزیم نیست ور نه خریدار هر ششم

بخت ار مدد دهد که کشم رخت سوی دوستگیسوی حور گرد فشاند ز مفرشم