هزار جهد بکردم که یار من باشی

Hafez (1315–1390)

دیوان حافظ

هزار جهد بکردم که یار من باشیمرادبخش دل بیقرار من باشی

چراغ دیدهٔ شب زنده‌دار من گردیانیس خاطر امّیدوار من باشی

چو خسروان ملاحت به بندگان نازندتو در میانه خداوندگار من باشی

از آن عقیق که خونین دلم ز عشوهٔ اواگر کنم گلهٔ غمگسار من باشی

در آن چمن که بتان دست عاشقان گیرندگرت ز دست برآید نگار من باشی

شبی بکلبهٔ احزان عاشقان آئیدمی انیس دل سوکوار من باشی

شود غزالهٔ خورشید صید لاغر منگر آهوئی چو تو یکدم شکار من باشی

سه بوسه کز دو لبت کردهٔ وظیفهٔ مناگر ادا نکنی قرض دار من باشی

من این مراد ببینم بخود که نیم شبیبجای اشک روان در کنار من باشی