چون شوم خاک رهش دامن بیفشاند ز من

Hafez (1315–1390)

دیوان حافظ

چون شوم خاک رهش دامن بیفشاند ز منور بگویم دل بگردان رو بگرداند ز من

روی رنگین را بهر کس می‌نماید همچو گُلور بگویم بازپوشان بازپوشاند ز من

چشم خود را گفتم آخر یک نظر سیرش ببینگفت میخواهی مگر تا جوی خون راند ز من

او به خونم تشنه و من بر لبش تا چون شودکام بستانم ازو یا داد بستاند ز من

گر چو فرهادم بتلخی جان برآید باک نیستبس حکایتهای شیرین باز می‌ماند ز من

گر چو شمعش پیش میرم بر غمم خندان شودور برنجم خاطر نازک برنجاند ز من

دوستان جان داده‌ام بهر دهانش بنگریدکو بچیزی مختصر چون باز میماند ز من