گر چه افتاد ز زلفش گرهی در کارم
دیوان حافظ
گر چه افتاد ز زلفش گرهی در کارمهمچنان چشمِ گشاد از کرمش میدارم
بطرب حمل مکن سرخی رویم که چو جامخون دل عکس برون میدهد از رخسارم
پردهٔ مطربم از دست برون خواهد بردآه اگر زانکه درین پرده نباشد بارم
پاسبان حرم دل شدهام شب همه شبتا درین پرده جز اندیشهٔ او نگذارم
منم آن شاعر ساحر که بافسون سخناز نی کلک همه قند و شکر میبارم
دیدهٔ بخت بافسانهٔ او شد در خوابکو نسیمی ز عنایت که کند بیدارم
چون ترا در گذر ای یار نمییارم دیدبا که گویم که بگوید سخنی با یارم