گرم از دست برخیزد که با دلدار بنشینم
دیوان حافظ
گرم از دست برخیزد که با دلدار بنشینمز جام وصل مینوشم ز باغ عیش گل چینم
شراب تلخ صوفی سوز بنیادم بخواهد بردلبم بر لب نه ای ساقیّ و بستان جان شیرینم
مگر دیوانه خواهم شد درین سودا که شب تا روزسخن با ماه میگویم پری در خواب میبینم
لبت شکّر بمستان داد و چشمت می بمیخوارانمنم کز غایت حرمان نه با آنم نه با اینم
چو هر خاکی که باد آورد فیضی برد از انعامتز حال بنده یاد آور که خدمتگار دیرینم
نه هر کو نقش نظمی زد کلامش دلپذیر افتدتذرو طرفه من گیرم که چالاکست شاهینم
اگر باور نمیداری رو از صورتگر چین پرسکه مانی نسخه میخواهد ز نوک کلک مشکینم
وفاداریّ و حق گوئی نه کار هر کسی باشدغلام آصف ثانی جلال الحقّ و الدّینم