انانکه محیط فضل و آداب شدند

Omar Khayyám (1048–1131)

رباعیات خیام

انانکه محیط فضل و آداب شدنددر جمع کمال شمع اصحاب شدند

ره زین شب تاریک نبردند برونگفتند فسانه و در خواب شدند

دل گرچه در این بادیه بسیار شتافتیک موی ندانست ولی موی شکافت

اندر دل من هزار خورشید بتافتآخر بکمال ذرّهٔ راه نیافت

هرچند دلم ز عشق محروم نشدکم ماند ز اسرار که مفهوم نشد

و اکنون که بچشم عقل در مینگرممعلومم شد که هیچ معلوم نشد

از خلق جهان و هستی فانی مادانسته نشد بغیر نادانی ما

حیرانی ما بود مراد از همه چیزیارب چه مراد است ز حیرانی ما

آنقوم که راه بین فتادند و شدندکس را بیقین خبر ندادند و شدند

آن عقده که هیچکس نتانست گشادهریک بندی برآن نهادند و شدند

حدیث از مطرب و می گو و راز دهر کمتر جوکه کس نگشود و نگشاید بحکمت این معمّا را

چیست این سقف بلند ساده بسیار نقشزین معمّا هیچ دانا در جهان آگاه نیست

در کارخانهٔ که ره عقل و فضل نیستوهم ضعیف رای فضولی چرا کند

معشوق چو نقاب ز رُخ بر نمیکشدهرکس حکایتی بتصور چرا کنند

برو ای زاهد خودبین که ز چشم من و توراز این پرده نهان است و نهان خواهد بود

با هیچکس نشانی زان دستان ندیدمیا من خبر ندارم یا او نشان ندارد

در ره عشق نشد کس بیقین محرم رازهرکسی بر حسب فهم گمانی دارد