انانکه محیط فضل و آداب شدند
رباعیات خیام
انانکه محیط فضل و آداب شدنددر جمع کمال شمع اصحاب شدند
ره زین شب تاریک نبردند برونگفتند فسانه و در خواب شدند
دل گرچه در این بادیه بسیار شتافتیک موی ندانست ولی موی شکافت
اندر دل من هزار خورشید بتافتآخر بکمال ذرّهٔ راه نیافت
هرچند دلم ز عشق محروم نشدکم ماند ز اسرار که مفهوم نشد
و اکنون که بچشم عقل در مینگرممعلومم شد که هیچ معلوم نشد
از خلق جهان و هستی فانی مادانسته نشد بغیر نادانی ما
حیرانی ما بود مراد از همه چیزیارب چه مراد است ز حیرانی ما
آنقوم که راه بین فتادند و شدندکس را بیقین خبر ندادند و شدند
آن عقده که هیچکس نتانست گشادهریک بندی برآن نهادند و شدند
حدیث از مطرب و می گو و راز دهر کمتر جوکه کس نگشود و نگشاید بحکمت این معمّا را
چیست این سقف بلند ساده بسیار نقشزین معمّا هیچ دانا در جهان آگاه نیست
در کارخانهٔ که ره عقل و فضل نیستوهم ضعیف رای فضولی چرا کند
معشوق چو نقاب ز رُخ بر نمیکشدهرکس حکایتی بتصور چرا کنند
برو ای زاهد خودبین که ز چشم من و توراز این پرده نهان است و نهان خواهد بود
با هیچکس نشانی زان دستان ندیدمیا من خبر ندارم یا او نشان ندارد
در ره عشق نشد کس بیقین محرم رازهرکسی بر حسب فهم گمانی دارد