بلبلی از جلوه‌ی گل بی قرار

پروین اعتصامی (1907–1941)

پروین اعتصامی

بلبلی از جلوه‌ی گل بی قرارگشت طربناک بفصل بهار

در چمن آمد غزلی نغز خواندرقص کنان بال و پری برفشاند

بیخود از این سوی بدانسو پریدتا که بشاخ گل سرخ آرمید

پهلوی جانان چو بیفکند رختمورچه‌ای دید بپای درخت

با همه هیچی، همه تدبیر و کاربا همه خردی، قدمش استوار

ز انده ایام نگردد زبونرایت سعیش نشود واژگون

قصه نراند ز بتان چمنپا ننهد جز بره خویشتن

مرغک دلداده بعجب و غرورکرد یکی لحظه تماشای مور

خنده کنان گفت که ای بیخبرمور ندیدم چو تو کوته نظر

روز نشاط است، گه کار نیستوقت غم و توشه‌ی انبار نیست

همرهی طالع فیروزبیندولت جان پرور نوروز بین

هان مکش این زحمت و مشکن کمرهین بنشین، می‌شنو و می‌نگر

نغمه‌ی مرغان سحرخیز رامعجزه‌ی ابر گهرریز را

مور بدو گفت بدینسان جوابغافلی، ای عاشق بیصبر و تاب

نغمه‌ی مرغ سحری هفته‌ایستقهقه‌ی کبک دری هفته‌ایست

روز تو یکروز بپایان رسدنوبت سرمای زمستان رسد

همچو من ای دوست، سرائی بسازجایگه توش و نوائی بساز

بر نشد از روزن کس، دود مانیست جز از مایه‌ی ما، سود ما

ساخته‌ام بام و در و خانه‌ایتا نروم بر در بیگانه‌ای

تو بسخن تکیه‌کنی، من بکارما هنر اندوخته‌ایم و تو عار

کارگر خاکم و مزدور بادمزد مرا هر چه فلک داد، داد

لانه بسی تنگ و دلم تنگ نیستبس هنرم هست، ولی ننگ نیست

کار خود، ای دوست نکو میکنمپارگی وقت رفو میکنم

شبچره داریم شب و روز چاشتروزی ما کرد سپهر آنچه داشت

سر ننهادیم ببالین کسبالش ما همت ما بود و بس

رنجه کن امروز چو ما پای خویشگرد کن آذوقه‌ی فردای خویش

خیز و بیندای به گل، بام رابنگر از آغاز، سرانجام را

لانه دل‌افروزتر است از چمنکار، گرانسنگتر است از سخن

گر نروی راست در این راه راستچرخ بلند از تو کند بازخواست

گر نشوی پخته در این کارهادهر بدوش تو نهد بارها

گل دو سه روزیست ترا میهمانمیبردش فتنه‌ی باد خزان

گفت ز سرما و زمستان مگومسله‌ی توبه به مستان مگو

نو گل ما را ز خزان باک نیستباد چرا میبردش خاک نیست

ما ز گل اندود نکردیم بامدامن گل بستر ما شد مدام

عاشق دلسوخته آگه نشدآگه ازین فرصت کوته نشد

شب همه شب بر سر آنشاخه خفتهر سحرش چشم بدت دور گفت

کاش بدانگونه که امید داشتباغ و چمن رونق جاوید داشت

چونکه مهی چند بدینسان گذشتگشت خریف و گه جولان گذشت

چهر چمن زرد شد از تند بادبرگ ز گل، غنچه ز گلشن فتاد

دولت گلزار بیکجا برفتوان گل صد برگ بیغما برفت

در رخ دلدار جمالی نماندشام خوشی، روز وصالی نماند

طرح چمن طیب و صفائی نداشتگلبن پژمرده بهائی نداشت

دزد خزان آمد و کالا ربودراحت از آن عاشق شیدا ربود

دید که هنگام زمستان شدهموسم هشیاری مستان شده

خرمنش از برق هوی سوختهدانه و آذوقه نیندوخته

اندهش از دیده و دل نور برددست طلب نزد همان مور برد

گفت چنین خانه و مهمان کجامور کجا، مرغ سلیمان کجا

گفت یکی روز مرا دیده‌اینیک بیندیش کجا دیده‌ای

گفت حدیث تو بگوش آشناستمنعم دوشینه چرا بی نواست

در صف گلشن نه چنان دیدمترقص کنان، نغمه زنان دیدمت

لقمه‌ی بی دود و دمی داشتیصحبت زیبا صنمی داشتی

بر لب هر جوی، صلا میزدیطعنه بخاموشی ما میزدی

بسترت آنروز گل آمود بودخاطرت آسوده و خشنود بود

ریخته بال و پر زرین توچونی و چونست نگارین تو

گفت نگارین مرا باد بردمیشنوی؟ آن گل نوزاد مرد

مرحمتی میکن و جائیم دهگرسنه‌ام، برگ و نوائیم ده

گفت که در خانه مرا سور نیستریزه خور مور بجز مور نیست

رو که در خانه‌ی خود بسته‌ایمنیست گه کار، بسی خسته‌ایم

دانه و قوتی که در انبان ماستتوشه‌ی سرمای زمستان ماست

رو بنشین تا که بهار آیدتشاهد دولت بکنار آیدت

چرخ بکار تو قراری دهدشاخ گلی روید و باری دهد

ما نگرفتیم ز بیگانه وامپخته ندادیم بسودای خام

مورچه گر وام دهد، خود گداستچون تو در ایام شتا، ناشتاست