مها زورمندی مکن با کهان

Saadi (1210–1291)

کلیات سعدی — بوستان — باب اول

مِها زورمندی مکن با کِهانکه بر یک نمط می نماند جهان

سر پنجهٔ ناتوان بر مپیچکه گر دست یابد برآئی بهیچ

عدو را بکوچک نباید شمردکه کوه کلان دیدم از سنگ خرد

نبینی که چون با هم آیند مورز شیران جنگی برآرند شور

نه موری که موئی کز آن کمترستچو پر شد ز زنجیر محکمترست

مبر گفتمت پای مردم ز جایکه عاجز شوی گر درآئی ز پای

دل دوستان جمع بهتر که گنجخزینه تهی به که مردم برنج

مینداز در پای کار کسیکه افتد که در پایش افتی بسی

تحمل کن ای ناتوان از قویکه روزی تواناتر از وی شوی

بهمت برآر از ستیهنده شورکه بازوی همت به از دست زور

لب خشک مظلوم را گو بخندکه دندان ظالم بخواهند کند

ببانگ دهل خواجه بیدار گشتچه داند شب پاسبان چون گذشت؟

خورد کاروانی غم بار خویشنسوزد دلش بر خر پشت ریش

گرفتم کز افتادگان نیستیچو افتاده بینی چرا نیستی؟

برینت بگویم یکی سرگذشتکه سستی بود زین سخن درگذشت