مگو جاهی از سلطنت بیش نیست
کلیات سعدی — بوستان — باب اول
مگو جاهی از سلطنت بیش نیستکه ایمنتر از ملک درویش نیست
سبکبار مردم سبکتر روندحق اینست و صاحبدلان بشنوند
تهیدست تشویش نانی خوردجهانبان بقدر جهانی خورد
گدا را چو حاصل شود نان شامچنان خوش بخسبد که سلطان شام
غم و شادمانی بسر میرودبمرگ این دو از سر بدر میرود
چه آنرا که بر سر نهادند تاجچه آنرا که بر گردن آمد خراج
اگر سرفرازی بکیوان برستو گر تنگدستی بزندان درست
چو خیل اجل بر سر هر دو تاختنمیشاید از یکدگرشان شناخت
نگهبانی ملک و دولت بلاستگدا پادشاهست و نامش گداست